ترانه‌های محلی

August 29, 2014


بعد از «ترانه‌های قدیمی» و «در روزهای آخر اسفند»، و حالا بعد از دیدن «ترانه‌های محلی» محمد رحمانیان دیگر می‌شود گفت که آقای کارگردان خوب می‌داند که با فرمول تازه‌اش چه‌ کند. یک جور تئاتر تجاری خوش ساخت و خوش آب و رنگ که تاثیرگذار است و نیم‌نگاهی هم به جغرافیایی که در آن شکل گرفته و دردهایش دارد. «ترانه‌های محلی» شکل تکامل یافته‌ی دو کار قبلی است؛ با متنی منسجم‌تر از آن‌ها و اجراهایی - به نظر من - ماندگار از دو ترانه‌ی «ناردونه» و «مرجنگه». کاری که سرگرم‌کننده است و البته تاثیرگذار، چندجایی نیشتر دست‌اش می‌گیرد و - احتمالاً - یکی دو جا هم چشم‌های تماشاگرش را خیس می‌کند.
به نظرتان همین‌ها کافی نیست؟

لينک مطلب | 11:10 AM


شب‌زده

August 7, 2014


ابتدای آهنگ سبد، از آلبوم شب‌زده‌، بعد از پیش درآمد و درست دو ثانیه قبل از آن‌که ابی بخواند «تن تو کو، تن صمیمی تو کو، تنی که جون‌پناه من نبود...»، نفس می‌گیرد و صدای این نفس گرفتن، این نفس گره خورده با حسرت، فقط آنجا، همان اول ترانه، ضبط شده است.
همان نفس، همان حسرت، همان حال...

لينک مطلب | 5:45 PM


بعضی‌ها قطورشو دوست دارند
چند کلمه‌ در حاشیه‌ی قطورهای این روزهای ادبیات داستانی ایران

August 6, 2014


جنگ که تمام شد، جای خالی بعضی چیزها توی زندگی آدم‌ها پیدا شد؛ مردم یاد چیزهایی افتادند که وسط انقلاب و تغییر نظام سیاسی و درگیری گروهک‌ها و دست آخر هشت سال جنگ، گم یا کم‌رنگ شده بود. سبک زندگی‌ها عوض شد و نگاه مردم هم کم کم از آسمان چرخید روی زمین. اگر زمانی خوب و مجلل زندگی کردن انک طاغوتی بودن می‌چسباند روی پیشانی آدم‌ها و تفریح و سفر و خوش گذراندن هم وسط جنگ بی‌معنی بود، از اواخر دهه‌ی شصت روند پوست اندازی جامعه و شهرهای بزرگ، و بیش و پیش از همه تهران، آغاز شد؛ شهربازی‌ها و پارک‌ها شلوغ‌تر شدند، آژانس‌های مسافرتی آرام آرام ریشه دواندند و ارزان‌ترین و دم دست‌ترین و ساده‌ترین تفریح، محبوب مردم و کاسب‌ها شد؛ فارغ از اینکه چه‌قدر پول داشتی، آخرش باید فکری به حال شکم می‌کردی و همین ساندویچی‌ها و رستوران‌ها را مثل قارچ پخش کرد توی شهر. پیتزا که پیش از این خوب‌اش بیش‌تر توی خیابان‌های اطراف ولیعصر و کریم‌خان و تخت طاووس پیدا می‌شد و کمی بالاتر از میدان ونک و نرسیده به پارک دوست داشتنی ملت، به سبد خرید آخر هفته خانواده‌ها اضافه شد. رقابت مفهوم جدیدی پیدا کرد و پیتزایی‌ها برای عقب نماندن از همدیگر و از دست ندادن مشتری رو آوردند به پیتزاهای «پرملات»؛ هرجا پیتزای ضخیم‌تر و سنگین‌تری می‌داد دست مردم، بیش‌تر اسم در می‌کرد.
بعدها اما، سرک کشیدن به کشورهای دور و بر و رستوران‌هایشان، گرانی مواد اولیه و تغییر ذائقه مردم، از ضخامت خمیرها و مایه‌ی پیتزاها و طرفداران «پرملات‌ها» کم کرد. میل ایرانیان به «حجم» و »چیزهای حجیم» اما از پیتزا رسید به جاهای دیگر که تبلیغات‌شان را همین امروز هم می‌توانید در بعضی شبکه‌های ماهواره‌ای و پیک‌های تبلیغاتی پیدا کنید. از لب و گونه شروع می‌شود و می‌رسد به چیزهای دیگر. جذابیت در حجم تعریف می‌شود، بازار داغی دارد ظاهراً و هیچ‌کس هم به این فکر نمی‌کند که اگر یکی واقعاً کارش را بلد باشد، نه نیازی به این همه حجم است و نه قرص و لارجر باکس و پروتز!
دفاع بعضی دوستان از کتاب‌های قطور و حجیم و اصرار بر ربط دادن ارزش یک رمان به تعداد صفحاتش هم برای من یادآور همان تبلیغات بی‌وقفه‌ی شبکه‌های ماهواره‌ای است. بعضی که پا را از این هم فراتر می‌گذارند تنها راه نجات ادبیات داستانی و پیشرفت‌اش را انتشار رمان‌های «سنگین» و «وزین» می‌دانند. کاری هم به این ندارند که قطورها تا کجا توان کشیدن مخاطب‌شان را دارند، داستان خوب‌شان (یعنی داستانی که به قول رابرت مک‌کی ارزش تعریف کردن داشته باشد) کجا آغاز می‌شود و آن جزییات عزیز در خدمت داستان‌اند یا ملال؟ خب نتیجه‌اش این می‌شود که به جای داستان، به‌جای پلات و به‌جای فضاسازی‌ها و ساختار رمان، مجبور می‌شوند کلی‌گویی کنند، یا دست به دامان دروغ‌ها، شوخی‌های بی‌مزه‌ و پرت و پلاهایی مثل خوش‌خوان بودن اثر شوند؛ حتی اگر ساختار رمان، شیوه‌ی روایت‌اش و حتی ساخت تک تک جملات، با خوش‌خوانی سرناسازگاری داشته باشند. کسی هم اگر فردا گله کرد، می‌گوییم برای مایی که با جویس و فاکنر سر و سر داریم، این رمان‌ها خوش‌خوراک‌تر از گلابی‌اند!
در این که ذات بعضی آثار، راهی جز پرداختن به جزییات فراوان و پرهیز از ایجاز پیش روی نویسنده نمی‌گذارد شکی نیست، اما خیال می‌کنم این‌طور بی‌محابا و کور دفاع کردن از پرگویی در رمان و این گونه نسخه‌های شفابخش صادرکردن برای ادبیات داستانی، اگر ریشه در منفعت طلبی نداشته باشد، احتمالاً نشان از کج‌سلیقگی دارد. به رمان‌های جدی‌ِ مطرح یا محبوب این ده-پانزده سال هم اگر نگاه کنیم، نشانی از موفقیت تفکرات حجیم دوستان نمی‌یابیم؛ حالا می‌خواهد انتخاب‌مان تنها شاهکار این چند سال، یعنی همنوایی شبانه‌ی ارکستر چوب‌ها، باشد یا کارهای موفقی مثل عقرب روی پله‌های راه آهن اندیمشک، نیمه‌ی غایب و چراغ‌ها را من خاموش می‌کنم.

لينک مطلب | 9:16 AM


گفت‌و‌گو با تنهایی

August 3, 2014


نشسته بودم به تماشای عکس‌های خداحافظی با حسین معدنی؛ آدم ضعیفی شده‌ام، تازگی‌ها زود گریه‌ام می‌گیرد؛ نمی‌دانم چه مرگم شده. روزگار گندی است. نگاه می‌کنم به آدم‌هایی که توی عکس‌ها برای معدنی گریه می‌کنند، به زنی که برایش اشک می‌ریزد، به آدم‌هایی که دوستش داشتند، که حالشان خراب است حالا. خوشبختی لابد یعنی همین، یعنی همین‌قدر از دوست داشتن دیگران سهم بردن. و خب، روزگار هیچ‌وقت با آدم‌های خوشبخت مهربان نبوده است.

لينک مطلب | 10:37 PM


رونوشت به خودم، و همه‌ی رفقای داستان‌نویس‌

August 1, 2014


قرار گرفتن در صف جلوی ادبیات کار آسانی نیست. تا در این صف قرار بگیری همه تو را هل می‌دهند، عقبت می‌اندازند تا جلو نروی، اما وقتی در صف جلو قرار گرفتی همه به تو تعارف می‌کنند، همه همدیگر را خبر می‌کنند. یک نمونه بگویم. «فرج سرکوهی» از کتاب محمود دولت‌آبادی خوشش نیامده بود. یک چیزی درباره‌اش نوشت که خیلی مبهم حرفش را زده بود، ولی ظاهر این مقاله همه‌ش تجلیل بود. چرا؟ چون نگاه سیاسی داشت و می‌گفت باید از دولت‌آبادی دفاع کرد. الان وقتش نیست که مثلاً به «شاملو» بگویند فلان شعرت بد است و این فرج سرکوهی جزو هفت-هشت منتقد جدی است که در حال حاضر در این مملکت داریم. حالا که می‌خواهد مقالاتش را انتخاب کند، مانده که این یکی را چه کار کند. چون نه دولت‌آبادی فهمید که این انتقاد کرده و نه من فهمیدم. فقط خود سرکوهی می‌دانست که انتقاد کرده. اما باید این را جدی می‌گفت. رفاقت با دولت‌آبادی، جدی گرفتن اوست، نه اینکه فقط از او تعریف کنند. رفاقت با خانم دانشور این است که چندی قبل تلفنی به او گفتم این میزگردی که چاپ کردی را یک دختر ۲۰ ساله هم نباید چاپ می‌کرد. حالا نمی‌دانم با من قهر خواهد کرد یا نه.

«هوشنگ گلشیری»

لينک مطلب | 11:53 PM