بهار هشتاد و نه


Norooz%2089.JPG

سال اشک، سال امید، سال ترس دارد تمام می‌شود؛ اینکه سهم آدم‌ها از این سه کلمه در سالی که گذشت چه‌قدر بوده و امروز چه‌قدر است را هرکس خود بهتر می‌داند، اما شک ندارم که دیگر کسی نمی‌تواند به سادگی از سهم امید ما کم کند.

پی‌نوشت: پوریا عالمی، نیاسر، روزهای آخر اسفند هشتاد و هشت.



نیمه‌ی روشن ماه


ظهر که از چنگ زدن به دلخوشی‌های کوچک زندگی می‌نوشتم فکر نمی‌کردم درست چند ساعت بعد، روزگار این‌طور غافلگیرم کند. هرکسی ممکن است گاهی احساس کند شکست خورده یا به بن‌بست رسیده، انکار نمی‌کنم که به تندیس بنیاد گلشیری نیاز داشتم و به دیده شدن و کمی امید برای ادامه دادن و کم کردن از ضعف‌ها و پیش رفتن و پیش رفتن. به من یاد نداده‌اند که خودم را سانسور کنم، بلد نیستم نقش بازی کنم و این جایزه را کم‌اهمیت بشمارم وقتی به دست‌آوردن‌اش یکی از بهترین اتفاق‌های زندگی‌ام است؛ پس اجازه بدهید این شوق و ذوق را با شما هم قسمت کنم.
از اینجا به بعد را می‌توانید بگذارید به حساب کمبود جنبه، اما دوست دارم از بنیاد گلشیری و داوران‌اش تشکر کنم، حس خوب الان و چند روز آینده‌ام را مدیون آن‌ها هستم.
از سیدرضا شکراللهی و مهدی یزدانی‌خرم هم ممنونم که هم در ویراستاری کتاب نقش داشتند و هم در روزهای سخت دادسرا و بازپرسی و حاشیه‌های یک سوءتفاهم، من را تنها نگذاشتند.
حرف آخر هم یک تبریک جانانه است به حامد اسماعیلیون که بهترین هدیه‌ی تولد دنیا را امروز از بنیاد گلشیری گرفته است. حالا که قرار بر داشتن شریک است، چه شریکی بهتر از «آویشن قشنگ نیست» برای «مرگ‌بازی».





یکی آن بالا...


سال دارد تمام شود، سال عجیب هشتاد و هشت. چهارشنبه آخر وقت با بچه‌های بخش نشسته بودیم و درباره‌ی هشتاد و هشتی که دارد تمام می‌شود حرف می‌زدیم، سالی که نفهمیدیم روزها و ماه‌ها و فصل‌هایش چه‌طور گذشت؛ انگار خدا هم دوست داشت این سال هرچه زودتر تمام شود و روزگار تازه‌ای از راه برسد.
حالا، یک هفته مانده به سال جدید، پای حرف هر کسی که می‌نشینم، از بهتر شدن روزگار در این یکی دو ماه آخر حرف می‌زند؛ بعضی از لطف خدا می‌گویند و خیلی‌ها عجیب امیدوارند به روزهای آینده. دیشب به یکی از دوستانم می‌گفتم، نمی‌دانم این امید تکثیر شده کار خداست که این آخر سالی می‌خواهد تلخی‌های هشتاد و هشت را جبران کند، یا ما درمشت گرفتن لحظه‌های کوچک خوشبختی را یاد گرفته‌ایم و در روزهای گذشته چنان در تاریکی فرو رفته بودیم که حالا با روزنه‌‌های کوچک نورانی چنین خوشحال می‌شویم . هرچه باشد، خیال می‌کنم این امید و این شاد شدن از دیدن نقطه‌های کوچک نورانی، همان چیزی است که تمام این سال‌ها به آن نیاز داشته‌ایم. کسی چه می‌داند، شاید چندنفری میان ما عاقبت یاد گرفته باشند که این زندگی را چگونه باید رام کرد.



از زبان حافظ


حالیا مصلحت وقت در آن می‌بینم
که کشم رخت به میخانه و خوش بنشینم
جام می گیرم و از اهل ریا دور شوم
یعنی از اهل جهان پاکدلی بگزینم
جز صراحی و کتابم نبود یار و ندیم
تا حریفان دغا را به جهان کم بینم
سر به آزادگی از خلق برآرم چون سرو
گر دهد دست که دامن ز جهان درچینم
بس که در خرقه‌ی آلوده زدم لاف صلاح
شرمسار از رخ ساقی و می رنگینم
سینه‌ی تنگ من و بار غم او هیهات
مرد این بار گران نیست دل مسکینم
من اگر رند خراباتم و گر زاهد شهر
این متاعم که همی‌بینی و کمتر زینم
بنده‌ی آصف عهدم دلم از راه مبر
که اگر دم زنم از چرخ بخواهد کینم
بر دلم گرد ستم‌هاست خدایا مپسند
که مکدر شود آیینه‌ی مهرآیینم



تهران رکیک


نه و ده دقیقه‌ی صبح از «اصفهان» راه افتاده‌ام، یک و ربع رسیده‌ام به بزرگراه نواب «تهران»، چهارصد- پانصد متر مانده به میدان جمهوری «تهران»؛ کی میدان توحید «تهران» را رد کرده باشم خوب است؟ یک ربع به سه، یعنی یک ساعت و نیم خرج یک مسیر یکی دو کیلومتری. چرا؟ آقایان عشق‌شان کشیده بود تونل توحید را ببندند.
حالا هی گیر بدهید به رکاکت کلمات.