مشقت‌های عشق

December 18, 2014


عشق رمانتیک به ما القا می‌کند که بدون همدیگر ناقصیم، به نجات‌دهنده احتیاج داریم. تو را به طرف این اعتقاد سوق می‌دهد که اگر کسی دور و برت باشد که از تو توقع داشته باشد، آدم بهتری خواهی شد. ولی یک جایی این وسط‌ها می‌بینی هزینه‌ی این توقعات خیلی سنگین است. می‌گویی کدام هزینه؟ همیشه دستپخت یک نفر را خوردن؟ روی همان طرفِ تخت‌خواب خوابیدن؟ از تنوع صرف‌نظر کردن؟ اگر غیرممکن نباشد، نامعقول است. تنها چیزی که دنبالش هستی کمی محبت است، ولی چیزی که می‌خواهی بیش‌تر از آن است که کسی بتواند به تو بدهد - توجه کامل آنها را برای بقیه‌ی عمرشان می‌خواهی - و برای همین هی جنگ و دعوا می‌کنید و مدام به همدیگر صدمه می‌زنید.

«مشقت‌های عشق- کلر دیویس- ترجمه‌ی مژده دقیقی- انتشارات نیلوفر»

لينک مطلب | 9:14 PM


این روزها

December 16, 2014


این مربی ما توی باشگاه چند تا سلکشن درجه یک دارد که هر از گاهی به روز می‌شوند با آهنگهای تازه. روال کار هم این طوری است که پانزده دقیقه‌ وارم آپ داریم، بعد، پنجاه دقیقه تمرین پرفشار و ده دقیقه بازگشت به وضعیت اولیه. بگذریم که خودش برای خودش برنامه‌ای دارد و مثلاً پنجشنبه‌ها کار با وزنه بیشتر است تا تمرینهای هوازی. این‌ها را برای چی گفتم؟ هر بخشی آهنگهای خودش را دارد، درست که سلکشن‌ها به روز می‌شوند، اما چندتا از کارها هم ثابت مانده‌اند در این چند ماه؛ مثل یکی دو تا از کارهای شکیرا، «آی آو د تایگر» و آهنگ سوگلی آقای مربی که مخصوص چند دقیقه‌ی پایانی آن پنجاه دقیقه‌ی پرفشار است. یعنی درست در لحظاتی که اندامهای میانی و تحتانی در آستانه‌ی وضعیت شرحه شرحه از فشار قرار دارند، آقای مربی می‌گوید: «دراز بکشید، دو تا وزنه هفت کیلویی بردارید، دستها و پاها کشیده،بالا تنه‌ از روی زمین بلند شه، وزنه‌ها بخورند به نوک انگشتهای پا، زانو صاف، پاشنه‌ی پا از زمین جدا نشه». بعد فکر می‌کنید در چنین شرایطی چی می‌گذارد؟ «احساس آرامش» احسان خواجه امیری! که فرت و فرت توی آهنگ تکرار می‌کند «اگه این زندگی باشه، اگه این سهمم از دنیاست، من از مردن هراسم نیست»...
یعنی آن لحظه اگر در را باز کنند، بگویند دنبال داوطلب هستیم برای سفر بی بازگشت به اورانوس، نود درصد بچه‌ها اعلام آمادگی می‌کنند. آن ده درصد هم نه که نخواهند، معافیت پزشکی دارند و آستانه را رد کرده‌اند.

لينک مطلب | 11:44 PM


ماکیاولیسم ادبی

December 13, 2014


یک سری از دوستان نویسنده هم هستند - طبعن آقا - که از کتابهای چاپ شده‌شان به عنوان ژتون شهرنو استفاده می‌کنند.

لينک مطلب | 2:04 PM


در دانشگاه تهران اتفاق افتاد

December 12, 2014


- بسیار خوشحالم که، بسیار خوشخالم که دارم توهین می‌کنم. برای این که (تشویق تعدادی از حاضران در جلسه) برای این‌که این ملت نشون داده که باید بهش توهین بشه تا بعد بره بفهمه...
«یوسف اباذری- دانشگاه تهران»

یادتان باشد یک روزی، یک روزی که آدم‌ها این‌قدر خشمگین و عصبی نبودند، بنشینیم یک جایی، از همین آقای اباذری هم دعوت کنیم بیاید درباره‌ی همین چند جمله‌ی آخرش و آن کف زدن‌ها برای‌مان حرف بزند.

لينک مطلب | 8:32 PM


یک عدد آمبولانس، فنی سالم، بدون رنگ به فروش می‌رسد. مال یک آقای دکتری بوده که صبح‌ها باهاش می‌رفته بیمارستان، شب بر‌می‌گشته خونه!

December 2, 2014


وسط اعترافات عاملان اسیدپاشی به مدیر بیمارستان ضیائیان، حواستان هست که آقای دکتر (از نوع قربانی‌اش) قبل از حمله‌ی مهاجمان با آمبولانس از بیمارستان رفته‌اند خانه؟ تازه به گفته‌ی خودشان قرار بوده برای منزل خرید هم بکنند. یعنی خیلی هم شیک و مجلسی. حالا خدا می‌داند که کار هر روزشان بوده یا آقای دکتر فقط آن روز از آمبولانس به جای اتومبیل شخصی‌شان استفاده کرده‌اند.

لينک مطلب | 6:34 PM