خدای کشتار

March 7, 2017


photo_2017-03-07_00-39-16.jpg

بلیتش سخت و بعد از کلی پارتی‌بازی جور شد، همه‌ی این‌ها اما به دیدنش می‌ارزید. یک ستاره پسیانی عالی داشت و یک نوید محمدزاده بی‌رمق؛ مارال بنی‌آدم خوب اما پرنوسان بود و علی سرابی، برخلاف همیشه، معمولی.
ماجرای اصلی اما به نظرم این است که نوید محمدزاده این روزها ساعت شش در «آخرین نامه» بازی می‌کند، ساعت هشت در اجرای اول «خدای کشتار» و ساعت ده در اجرای دوم این نمایش. خیال می‌کنید برای یکی مثل من که بلیت ساعت ده نمایش گیرش آمده، دیگر جایی برای لذت بردن از بازی آقای بازیگر می‌ماند؟

لينک مطلب | 12:47 AM


جواد، بهروز، دونالد و دیگران

February 27, 2017


photo_2017-02-27_09-19-29.jpg

بیایید به حال و روز آقای افخمی فکر کنیم و به پیش‌بینی‌های غلطش، به پول که هرکسی را می‌تواند به چنین جایی بکشاند و به آقای شمقدری که این هفته احتمالاً به هفت خواهد آمد و اسکار فروشنده را به لابی و از همه مهم‌تر، نامه‌ی آقای احمدی‌نژاد به ترامپ ربط خواهد داد. بیایید به همه این‌ها فکر کنیم، به همه این‌ها به جز مسعود فراستی. هیچ‌کس نباید روزش را - چنین روزی را- با فکر کردن به یکی مثل فراستی خراب کند.

لينک مطلب | 9:12 AM


خوب، بد، جلف

February 23, 2017

photo_2017-02-23_15-18-06.jpg

چند جایی از ریتم افتاد، اما در مجموع مفرح بود و خوش ساخت و سرگرم کننده.

لينک مطلب | 4:14 PM


تکثیر غم انگیز

February 9, 2017

photo_2017-02-09_10-50-09.jpg

دیشب که پای جدال ایوبی و افخمی نشسته بودم، یادی هم از مناظره احمدی‌ن‍ژاد و میرحسین موسوی کردم. ایوبی مدام به افخمی می‌گفت «من شخص شما را دوست دارم، اما...» و بعد از آن «اما» هربار از زیر میز سر شلنگ را بالا می‌آورد و می‌گرفت روی سر و صورت افخمی. فارغ از این که افخمی و برنامه‌ی هفت شایسته چنین برخوردی هستند یا نه، این اتفاق برای من یادآور جمله معروف « من به شما علاقه‌مندم آقای موسوی،ولی...» احمدی‌نژاد در آن مناظره معروف بود.
بعد اما به این فکر کردم که چه‌قدر خود ما شبیه احمدی‌نژاد آن شب و ایوبی دیشب‌ایم؟ چند بار توی زندگی‌مان از دوست داشتن گفته‌ایم و آخرش با دروغ و تهمت و تحقیر طرف مقابل‌مان را لجن‌مال کرده‌ایم؟ انگار هر روز بیش‌تر شبیه آدم‌هایی می‌شویم که دوست‌شان نداریم و از بد حادثه هیچ شبکه‌ای حاضر نیست زوال تدریجی ما را برای دیگران پخش کند...


لينک مطلب | 10:43 AM


خداحافظ لنین

February 8, 2017


آخرین باری که برای فیلمی از مسعود کیمیایی توی سالن سینما نشستم، آدم دیگری بودم؛ دیدن «محاکمه در خیابان» تلاشی ناامیدکننده بود برای قهر نکردن با سینما و جهان آقای کارگردان - یا به قول خودش، مولف. همه ما بعد از «محاکمه در خیابان» و در ماه‌ها و سال‌های بعد از آن سال عجیب به آدم‌های دیگری تبدیل شدیم، جهان شکل دیگری پیدا کرد، جامعه همین‌طور، آرزوها و ترس‌های ما هم. چند سال بعد سعی کردم «متروپل» را در خانه ببینم. بی‌فایده بود و راستش هنوز هم نمی‌دانم که بعد از دقیقه سی و پنج فیلم آقای کارگردان - یا به قول خودش، مولف- داستان چطور پیش می‌رود.

کیمیایی تمام این سال‌ها مدافعان متعصب خودش را داشته است؛ ذوب شدگانی که همیشه برای او و سینمایش کف می‌زنند، هورا می‌کشند و جایی هم اگر لازم بدانند، در پاستوریزه‌ترین شرایط، «زهرمار»ی خرج می‌کنند؛ آشفتگی‌های فیلم‌های «استاد» را به فشارهای بیرونی و سانسور و ممیزی ربط می‌دهند و دیالوگ‌های بی‌سروته را هم به جهان و فضا و سینمای ابزورد. به گمانم اما امروز هیچ‌کدام این‌ها اهمیتی ندارد، نه تلاش‌ هواداران استاد و نه دست و پا زدن‌های امثال ما که گرچه به اندازه استاد «فیلم نساخته‌اند تا حالا» و «کات و دکوپاژ را نمی‌شناسند» و «فیلم ندیده‌اند» اما متاسفانه به هزار و یک دلیل فیلم‌های این چند سال ایشان را دوست ندارند. حتی این که سرانجام چه بر سر «قاتل اهلی» می‌آید و درگیری‌های تهیه‌کننده و کارگردان فیلم به کجا خواهد رسید هم مهم نیست، نه به اندازه آن چه که تصویر و ماهیت ترسناک نشست پرسش و پاسخ فیلم در جشنواره برای ما می‌سازد.

آقای کارگردان همان ابتدا تکلیف را روشن می‌کند: یا با من و کنار من هستید، یا دشمن من و «مزدور». چند دقیقه بعد در پاسخ به انتقادهای یک خبرنگار، او را با چند سوال دست می‌اندازد و با لحنی تحقیرآمیز و به سبک سال‌های دور و تاریخ مصرف گذشته می‌خواهد با کنار هم گذاشتن چند اسم، مخاطبش را مرعوب کند. بعد نوبت به درگیری با آدم معترض و - احتمالاً- خبرنگار دیگری می‌رسد و صدای استاد را می‌شنویم که با اشتیاق و لذتی عجیب چند بار کنار گوش مجری جلسه تکرار می‌کند «بندازش بیرون!». آخر هم که نوبت به تهیه کننده فیلم می‌رسد و یادآوری حد و اندازه‌‌اش. این وسط اما دوستان -احتمالاً- خبرنگار دیگری هم هستند، از هواداران استاد -احتمالاً- یا از خنثی‌های این روزهای رسانه، که برای هر نیش و کنایه و کلمه‌ی تحقیرآمیز استاد، در مقابل خوار و کوچک شدن یکی از همکاران‌شان، کف می‌زنند و صدای قهقهه‌شان سالن را پر می‌کند. اینکه کیمیایی هر روز بیش‌تر شبیه قهرمان‌های فیلم‌هایش می‌شود و به کم‌تر از لگدمال کردن و حذف مخالفش راضی نمی شود، اینکه حال و روزش هرچه پیش‌تر می‌رویم، بیش‌تر شبیه مادر از کما برخاسته و در گذشته مانده‌ی «خداحافظ لنین» می‌شود، اینکه بازیگر یکی از نقش‌های فرعی فیلم‌اش حکم می‌دهد که «سالن سینما جای خندیدن نیست» آن‌قدر ترسناک نیست که قهقهه‌های از ته دل گروهی از آدم‌های داخل سالن؛ قابی مخوف و شفاف و نمایشی گروتسک از چندپارگی این جامعه و آدم‌هایش، لجن مال کردن/شدن جمعی، تکثیر نفرت و البته زوال و فروپاشی چهره یک هنرمند. آدم‌هایی که - احتمالاً- همه‌شان مثل آقای کارگردان «خداحافظ لنین» را دیده‌اند و دوستش داشته‌اند، از استالین - احتمالاً- متنفرند و - شاید- روی جلد یکی از کتاب‌های بالینی‌شان خطی هست مثل «کمونیسم رفت، ما ماندیم و حتی خندیدیم»...

- این یادداشت اولین بار در سایت آی-سینما منتشر شده است.

لينک مطلب | 1:12 AM