به افتخار حماس...
حالا دیگر «حماس» میتواند سرش را بگیرد بالا و خوشحال باشد که تنها نیست. اگر در اروپا -و آنطور که گویندههای خبر رسانهی ملی میگویند، بر اثر فشار گروههای پرقدرت صهیونیست و از بیم روشن شدن حقایق- کسی جرات ندارد به هولوکاست بند کند، اینجا هم برای «حماس» روزنامه تعطیل میکنند.
پینوشت بیربط:
از این فیلمهای ترسناکی که دربارهی حملهی هیولاها و زامبیها و موجودات جهنمی به شهر ساخته شدهاند چیزی یادتان هست؟ دیدهاید اول فیلم، چطور عدهای سعی میکنند به بقیه بفهمانند که چه خطری آنها را تهدید میکند و هیچکس هم حرفشان را جدی نمیگیرد؟ دیدهاید بعدش چطور همه تکه پاره میشوند و -به قاعدهی این فیلمها- آنها که همه چیز را شوخی گرفتهاند، فجیعتر از همه میمیرند؟ دیدهاید آخرش چه میشود، وحشیگری و خشونت میشود رفتار غالب و راهی برای زندهماندن، یا در بعضیهایشان قهرمان فیلم برای شکست دادن حریف و نجات شهر، میشود یکی از آنها؟
نمیدانم چرا این روزها به این فیلمها زیاد فکر میکنم و به پایانبندیهایشان، پایانبندیهایی که حتی در بهترین حالت، چیزی جز یک شهر ویران و آدمهای ویرانتر از شهر نیستند...
چون کوی دوست هست به صحرا چه حاجت است
ببینید، من خودم -مثل بعضیها- به چیزهایی اعتقاد دارم؛ البته آدم شش سیلندری نیستم در مذهب، اما بالاخره چیزهایی هست که گاهی بهشان چنگ بزنم و به کمکشان خودم را بالا بکشم. این «یکِ» ماجراست، «دو» داستان هم این است که عادت ندارم گیر بدهم به باورهای مذهبی کسی و از آنجا که هرکس، فردا- بعد از صد و بیست سال البته- «یک وجب جا»ی خودش را دارد و گرز آتشین سایز خودش را هم، ساربانی شترهای دیگران به ما نیامده.
اما بعضی چیزها را هم آدم نمیتواند بیخیال شود خب. من تا همین امروز فکر میکردم که «گلوی بریدهی امام حسین (ع)» و «خون سیدالشهدا» حکم «پارتی» را دارند و چیزهای هستند که بعضی آدمها خدا را به آن قسم میدهند-خدا را در برابر چیزی قرار میدهند که «نه» نگوید- تا حاجتشان را بگیرند؛ اما امروز عصر، در ترافیک پارکوی، پرایدی را دیدم که روی شیشهی عقبش نوشته بودند «یا خون گلوی بریده حسین(ع)»! یعنی آدم ممکن است از این هم جلوتر برود و به آنجا برسد که خون گلوی بریدهی حسین (ع)، برایش حاجت دهنده بشود و نه وسیلهی رفع حاجت.
به من ربطی ندارد، هرکسی «یک وجب جای» خودش را دارد به قول مادربزرگ مرحوم من. اما این چیزها-که این یکی نمونهی خروار است فقط- نبود قبلا، اینجور نبود، همه چیز شکل دیگری داشت، مگر چندسال گذشته؟
گاهی خیال میکنم یکی با گاوآهن و تراکتور افتاده به جان زمینهای بکر مردم و زیر و رویشان کرده است. اینکه از این زمینها چه بیرون میزند اما داستان دیگری دارد...
- عنوان، مصرعی است از «حافظ».
قرنطینه
خیال میکردی عاشقترین حوای دنیاست، وقتی کنارت بود و زنانگیاش را آنطور بینظیر با تو قسمت میکرد. شاید برای همین بود که وقتی میگفت:«توی این دنیا دیگر هیچچیز مثل نوشتن ارضایم نمیکند» یا وقتی نم اشکهایش مینشست روی نوک انگشتهایت و صدایش به لالهی گوشت میچسبید که « من آدم تنهایی هستم، خیلی تنها. جز نوشتن، هیچ چیز و هیچکس برایم نمانده...»، باورت نمیشد؛ میگفتی خسته است لابد، رمانش پیش نمیرود حتما، خوب میشود... و بعد به خودت شک میکردی، که کجا کم بودهای یا نبودهای اصلا.
تقصیر تو نبود، حالا این را میفهمی، که شدهای یکی مثل او؛ و جز نوشتن و یک خانوادهی سهنفره، همه چیز برایت بیرنگ است و بیارزش...
اینجا چند وقتی رنگ عوض میکند و لنگ میزند!
هارونیه
طوس- پاییز ۱۳۸۷
مثل درخت اردیبهشت...
برای «لام»
خیلی وقت است میخواهم بنویسم، که نمیشود نادیده گرفت، حضورت را، این گاه و بیگاه سرک کشیدنها و بیهیچ انتظاری تاب آوردن و پاک کردن این همه تلخی را؛ نمیشود ندید، که هستی، اینقدر ناب و مهربان و شیدا...
خیلی وقت است که میخواهم بنویسم؛ اردیبشهت ماه بینظیری است، ماه خوبی برای مردن و ماه خوبی برای دوست داشتن.
لينکده
- ابتدايیترين نياز همين بودن در جمعی همزبان است
گفتوگو با حسین سناپور دربارهی کارگاههای داستاننویسی- ایسنا
- مرگهای چهارشنبهای
خوابگرد
- موضع روزنامه کارگزاران، حمایت بیقید و شرط از مردم فلسطین است
مهران کرمی
- برای هجوم بیامان درد
مریم مهتدی
- هنوز ندانستهام...
نیکات
- در متن و حاشیهی برخی پنچریهای اخیر!
چند کلمهای در حاشیهی دومین مجموعه داستان حامد حبیبی- خوابگرد
- همهی ما، توی تنهایی کوچک خودمان پیر می شویم ...
زن روزهای ابری

![hamidreza [dot] com](http://www.natoor.com/images/template/hamidreza.gif)