پیش از غروب

January 30, 2015


درست وقتی که پیازها طلایی شده بودند و باید نمک و فلفل و پودر سیر را به گوشت تفت داده شده با پیاز اضافه می‌کردم، تصمیم گرفتم که باهاش حرف بزنم. پشت به من، داشت سیب زمینی‌ها را پوست می‌کند برای کف قابلمه. اگر نبود، آن تابستان گندِ طولانی هیچ‌وقت تمام نمی‌شد؛ شاید حتی شروع نمی‌شد و در همان خرداد مستاصل می‌ماندم و همه‌چیز یک شب توی آن خانه‌ی تاریک تمام می‌شد. حالا نه که فکر کنید می‌خواهم رمانتیک‌بازی در بیاورم. از این خبرها هم نیست. خوبی جدایی این است که به آدم یاد می‌دهد به وقت‌اش مچ خودش را بگیرد؛ که کجا دارد خودش را گول می‌زند و چند درصد از کدام حسش تقلبی است و موقتی. پشیمانی حس لحظه و ثانیه نیست که مثل قهوه‌ی فوری با کمی آب بستن جمع و جور شود؛ باید دم بکشد، آرام آرام، مثل چای لاهیجان، که جانت را به لب می‌رساند تا رنگ و طعم بگیرد. فکر کردم باید بگویم که چه قدر دلم برای بازی کردن با موهایش تنگ شده، وقتی می‌آمد و کنارم روی کاناپه می‌نشست، کش موهایش را باز می‌کرد و بی‌ آنکه چیزی بپرسد، دراز می‌کشید، چشم‌هایش را می‌بست، با دست راست مچ دست چپش را می‌گرفت و می‌گفت: «چشمهام خیلی خسته‌اند، بیست دقیقه دیگه صدام می‌کنی؟» باید بگویم که چه‌قدر به خاطر از دست دادنش، از دست دادن دختری مثل او و همین‌ لحظات، همین چیزها و موقعیت‌های سانتی‌مانتال که آدم گاهی پنهان‌شان می‌کند و نوشتن و تعریف کردن‌شان ممکن است لوس و تین‌ایجری به نظر برسد یا حال بعضی‌ها را دگرگون کند، متاسفم.
آخرین تکه‌ی سیب‌زمینی را که چید کف قابلمه، سرش را برگرداند، انگار بداند چند ثانیه‌ای هست که نگاهش می‌کنم، خندید و پرسید:« خوبی تو؟ چیزی شده؟»
نه، مثل همیشه، فقط فکر و خیال الکی...

لينک مطلب | 1:12 PM


روزی روزگاری در تهران

January 28, 2015


برای خوابگرد سیدرضا شکراللهی، چند کلمه‌ای در حاشیه‌ی «زیباتر» سینا دادخواه و «رمان شهری» نوشته‌ام. امیدوارم دوستانی که بهتر و دقیق‌تر از من شهر و شهرگرایی را می‌شناسند هم وسوسه شوند و چیزکی بنویسند. یادداشت را می‌توانید اینجا بخوانید.

لينک مطلب | 8:55 AM


سینماتک

January 22, 2015


شما را توصیه می‌کنم به تقوا، نیکی به پدر و مادر و حضور در سینماتک کوروش؛ یکشنبه «نجات سرباز رایان» اسپیلبرگ را نمایش می‌دهند، دوشنبه «تلالو» کوبریک، چهارشنبه Inception نولان و پنج‌شنبه «جن گیر» فردکین را. فکر می‌کنم استفاده از پوشک ایزی لایف هم در روزهای یکشنبه و پنج‌شنبه الزامی باشد!

لينک مطلب | 8:53 PM


ممنوع



چیزی نوشته بودم برایت، اما به روال این چند ماه، اداره‌ی ارشاد مغزم اعلام کرد که داستانم غیر قابل انتشار است.

لينک مطلب | 12:42 AM


Up in the Air

January 10, 2015


از سه سال پیش میان فیلم‌هایت باشد و تو امشب - همین امشب و بعد از خالی کردن کوله پشتی‌ات از عکس و فیلم و نوشته‌ها و همه‌ی چیزهایی که زنجیرت کرده بودند به گذشته - هوس کنی سراغ‌اش بروی؟ خب، زندگی همین است دیگر، و خوبی‌اش این است که هیچ چیز و هیچ آدمی آن‌قدر بزرگ نیست که نبودش، زندگی را ، برای همیشه، بی‌رنگ کند.

لينک مطلب | 11:59 PM