ده نکته درباره‌ی ده‌گانه‌ی منفور این روزها

September 18, 2014


1. من بازی را دوست دارم. خیال می‌کنم بازی - هرچه‌قدر هم که کلیشه‌ای، تکراری یا بی‌مزه باشد - فرصت یگانه‌ای است برای دیدن روی حقیقی آدم‌ها و ظرافت‌هایی که گاه تلاش می‌کنند پنهان کنند و بعضی وقت‌ها هم جور دیگری نمایش‌اش می‌دهند. فارغ از آن فرصتی است برای صمیمی شدن یا مثلاً نزدیک‌تر شدن به آدم‌هایی که به هر دلیل برایت مهم‌اند یا جذاب یا دوست داشتنی. طبیعی است که همه این طور فکر نکنند و باز هم طبیعی است که هرکس دنبال کارهایی باشد که دوست دارد.
2. یادم نیست این یکی را قبلاً نوشته‌ام یا نه، اما چهار پنج سال پیش مجله‌ی زندگی ایده‌آل (بله، من برخلاف دوستان بسیار فرهیحته اگر پا بدهد همچین مجله‌هایی را هم با لذت و به دقت می‌خوانم!) از سلبریتی‌های سینما و تئاتر خواسته بود پنج کتاب محبوب‌شان را بنویسند. مهدی پاکدل نازنین میان کتاب‌های محبوب‌اش، از سفر به انتهای شب سلین نام برده بود. خیلی هم شیک و خوب و وزین؛ فقط پایان جمله‌شان نوشته بودند که این کتاب را در یک نشستِ شب تا صبحی خوانده‌اند. ممکن است اشتباه کنم، اما هنوز فکر می‌کنم مهدی خان پاکدل یا خواسته‌اند با مخاطبان‌شان شوخی کنند، یا نیمچه فخری بفروشند و یا با این ادعا کار درستی‌شان را به مخاطبان نشان بدهند. بازی، به من فرصت دقیق‌تر قضاوت کردن درباره‌ی آدم‌ها را می‌دهد. هرچه‌قدر آدم‌ها نزدیک‌تر باشند به من و بیش‌تر دم به دم‌شان داده باشم، شانس راستی آزمایی قضاوتم بیش‌تر خواهد بود. لطفاً نگویید که جاج کردن درست نیست و اصولاً هیچ‌کس نباید و حق ندارد درباره‌ی ما و کارهایمان قضاوت کند که مجبور می‌شوم از انگشت میانی‌ام بخواهم به احترام‌تان بایستد! قضاوت تنها کار مشترکی است که همه‌مان هر روز، کم و بیش، مشغولش هستیم؛ اگر از نفس کشیدن و خوردن و خوابیدن فاکتور بگیریم.
3. وقتی از تاثیرگذاری حرف می‌زنیم، به گمانم باید سری هم به سال‌ها قبل و سن و سالی که شیفتگی، هیجان، تقلید و خواب و خیال معنای دیگری داشتند، بزنیم؛ اگر مقصود از تاثیر، ماندگاری در ذهن باشد و مرور چندباره‌ی یک اثر. و اگر نظر من را بخواهید، هیچ کتاب، فیلم، عکس، نقاشی و تئاتری، آن‌قدر قدرت ندارد که یک شبه و ناگهان زندگی کسی را زیر و رو کند.
4. «میشل استروگف» ژول ورن اولین کتابی است که باید اینجا بنویسم. اولین بار چهارم دبستان بودم که خواندم‌اش و تمام این سال‌ها بارها و بارها سراغ‌اش رفته‌ام. صحنه‌ی محبوب‌ام؟ جایی که قرار است با شمشیر داغ، چشم‌های قهرمان را کور کنند.
5. «سینوهه، پزشک مخصوص فرعون». هنوز دوره راهنمایی شروع نشده بود که خواندم‌اش. شکافتن جمجمه برای خروج بخار مغز و ماجرای مار غول پیکر توی دالان را دهها بار مرور کردم. تاثیرگذاری از این بیش‌تر؟
6. «گناهان کبیره» آیت الله دستغیب. نویسنده همه‌ی آن چیزهایی را که برای ما تابو بود و فقط توی فیلم‌های ممنوعه دیده بودیم‌شان، اینجا با جزییات نوشته بود، به همراه توصیف عذاب مخصوص آن کارهای ممنوعه. سال‌ها بعد، وقتی کینگ کونگ پیتر جکسن و صحنه‌ی گیر افتادن ملوان‌ها در دالان پر از حشرات غول پیکر را دیدم، اولین چیزی که از ذهنم گذشت همین کتاب بود و روایت‌ خاص‌اش.
7. «مسیح بازمصلوب» نیکوس کازانتزاکیس. هیچ‌وقت کامل نخواندم‌اش و چند صفحه‌ای را لایی کشیدم تا برسم به آخرش. آن‌قدر عذابم داد که تصمیم بگیرم دیگر هیچ کتابی از کازانتزاکیس را نخوانم.
8. «کریستین و کید» هوشنگ گلشیری. یک عاشقانه‌ی کامل. رمان محبوب من. حرف دیگری ندارم.
9. «ناتور دشت» سلینجر. منتظر خواندن نام کتاب دیگری بودید، آن هم از آدمی که همه‌ی این سال‌ها در دنیای مجازی پشت این نام سنگر گرفته؟
10. «تا روشنایی بنویس» احمد اخوت. نجات دهنده است، در روزهایی که نوشتن سخت‌ترین کار دنیا می‌شود.

لينک مطلب | 10:04 PM


ترانه‌های محلی

August 29, 2014


بعد از «ترانه‌های قدیمی» و «در روزهای آخر اسفند»، و حالا بعد از دیدن «ترانه‌های محلی» محمد رحمانیان دیگر می‌شود گفت که آقای کارگردان خوب می‌داند که با فرمول تازه‌اش چه‌ کند. یک جور تئاتر تجاری خوش ساخت و خوش آب و رنگ که تاثیرگذار است و نیم‌نگاهی هم به جغرافیایی که در آن شکل گرفته و دردهایش دارد. «ترانه‌های محلی» شکل تکامل یافته‌ی دو کار قبلی است؛ با متنی منسجم‌تر از آن‌ها و اجراهایی - به نظر من - ماندگار از دو ترانه‌ی «ناردونه» و «مرجنگه». کاری که سرگرم‌کننده است و البته تاثیرگذار، چندجایی نیشتر دست‌اش می‌گیرد و - احتمالاً - یکی دو جا هم چشم‌های تماشاگرش را خیس می‌کند.
به نظرتان همین‌ها کافی نیست؟

لينک مطلب | 11:10 AM


شب‌زده

August 7, 2014


ابتدای آهنگ سبد، از آلبوم شب‌زده‌، بعد از پیش درآمد و درست دو ثانیه قبل از آن‌که ابی بخواند «تن تو کو، تن صمیمی تو کو، تنی که جون‌پناه من نبود...»، نفس می‌گیرد و صدای این نفس گرفتن، این نفس گره خورده با حسرت، فقط آنجا، همان اول ترانه، ضبط شده است.
همان نفس، همان حسرت، همان حال...

لينک مطلب | 5:45 PM


بعضی‌ها قطورشو دوست دارند
چند کلمه‌ در حاشیه‌ی قطورهای این روزهای ادبیات داستانی ایران

August 6, 2014


جنگ که تمام شد، جای خالی بعضی چیزها توی زندگی آدم‌ها پیدا شد؛ مردم یاد چیزهایی افتادند که وسط انقلاب و تغییر نظام سیاسی و درگیری گروهک‌ها و دست آخر هشت سال جنگ، گم یا کم‌رنگ شده بود. سبک زندگی‌ها عوض شد و نگاه مردم هم کم کم از آسمان چرخید روی زمین. اگر زمانی خوب و مجلل زندگی کردن انک طاغوتی بودن می‌چسباند روی پیشانی آدم‌ها و تفریح و سفر و خوش گذراندن هم وسط جنگ بی‌معنی بود، از اواخر دهه‌ی شصت روند پوست اندازی جامعه و شهرهای بزرگ، و بیش و پیش از همه تهران، آغاز شد؛ شهربازی‌ها و پارک‌ها شلوغ‌تر شدند، آژانس‌های مسافرتی آرام آرام ریشه دواندند و ارزان‌ترین و دم دست‌ترین و ساده‌ترین تفریح، محبوب مردم و کاسب‌ها شد؛ فارغ از اینکه چه‌قدر پول داشتی، آخرش باید فکری به حال شکم می‌کردی و همین ساندویچی‌ها و رستوران‌ها را مثل قارچ پخش کرد توی شهر. پیتزا که پیش از این خوب‌اش بیش‌تر توی خیابان‌های اطراف ولیعصر و کریم‌خان و تخت طاووس پیدا می‌شد و کمی بالاتر از میدان ونک و نرسیده به پارک دوست داشتنی ملت، به سبد خرید آخر هفته خانواده‌ها اضافه شد. رقابت مفهوم جدیدی پیدا کرد و پیتزایی‌ها برای عقب نماندن از همدیگر و از دست ندادن مشتری رو آوردند به پیتزاهای «پرملات»؛ هرجا پیتزای ضخیم‌تر و سنگین‌تری می‌داد دست مردم، بیش‌تر اسم در می‌کرد.
بعدها اما، سرک کشیدن به کشورهای دور و بر و رستوران‌هایشان، گرانی مواد اولیه و تغییر ذائقه مردم، از ضخامت خمیرها و مایه‌ی پیتزاها و طرفداران «پرملات‌ها» کم کرد. میل ایرانیان به «حجم» و »چیزهای حجیم» اما از پیتزا رسید به جاهای دیگر که تبلیغات‌شان را همین امروز هم می‌توانید در بعضی شبکه‌های ماهواره‌ای و پیک‌های تبلیغاتی پیدا کنید. از لب و گونه شروع می‌شود و می‌رسد به چیزهای دیگر. جذابیت در حجم تعریف می‌شود، بازار داغی دارد ظاهراً و هیچ‌کس هم به این فکر نمی‌کند که اگر یکی واقعاً کارش را بلد باشد، نه نیازی به این همه حجم است و نه قرص و لارجر باکس و پروتز!
دفاع بعضی دوستان از کتاب‌های قطور و حجیم و اصرار بر ربط دادن ارزش یک رمان به تعداد صفحاتش هم برای من یادآور همان تبلیغات بی‌وقفه‌ی شبکه‌های ماهواره‌ای است. بعضی که پا را از این هم فراتر می‌گذارند تنها راه نجات ادبیات داستانی و پیشرفت‌اش را انتشار رمان‌های «سنگین» و «وزین» می‌دانند. کاری هم به این ندارند که قطورها تا کجا توان کشیدن مخاطب‌شان را دارند، داستان خوب‌شان (یعنی داستانی که به قول رابرت مک‌کی ارزش تعریف کردن داشته باشد) کجا آغاز می‌شود و آن جزییات عزیز در خدمت داستان‌اند یا ملال؟ خب نتیجه‌اش این می‌شود که به جای داستان، به‌جای پلات و به‌جای فضاسازی‌ها و ساختار رمان، مجبور می‌شوند کلی‌گویی کنند، یا دست به دامان دروغ‌ها، شوخی‌های بی‌مزه‌ و پرت و پلاهایی مثل خوش‌خوان بودن اثر شوند؛ حتی اگر ساختار رمان، شیوه‌ی روایت‌اش و حتی ساخت تک تک جملات، با خوش‌خوانی سرناسازگاری داشته باشند. کسی هم اگر فردا گله کرد، می‌گوییم برای مایی که با جویس و فاکنر سر و سر داریم، این رمان‌ها خوش‌خوراک‌تر از گلابی‌اند!
در این که ذات بعضی آثار، راهی جز پرداختن به جزییات فراوان و پرهیز از ایجاز پیش روی نویسنده نمی‌گذارد شکی نیست، اما خیال می‌کنم این‌طور بی‌محابا و کور دفاع کردن از پرگویی در رمان و این گونه نسخه‌های شفابخش صادرکردن برای ادبیات داستانی، اگر ریشه در منفعت طلبی نداشته باشد، احتمالاً نشان از کج‌سلیقگی دارد. به رمان‌های جدی‌ِ مطرح یا محبوب این ده-پانزده سال هم اگر نگاه کنیم، نشانی از موفقیت تفکرات حجیم دوستان نمی‌یابیم؛ حالا می‌خواهد انتخاب‌مان تنها شاهکار این چند سال، یعنی همنوایی شبانه‌ی ارکستر چوب‌ها، باشد یا کارهای موفقی مثل عقرب روی پله‌های راه آهن اندیمشک، نیمه‌ی غایب و چراغ‌ها را من خاموش می‌کنم.

لينک مطلب | 9:16 AM


گفت‌و‌گو با تنهایی

August 3, 2014


نشسته بودم به تماشای عکس‌های خداحافظی با حسین معدنی؛ آدم ضعیفی شده‌ام، تازگی‌ها زود گریه‌ام می‌گیرد؛ نمی‌دانم چه مرگم شده. روزگار گندی است. نگاه می‌کنم به آدم‌هایی که توی عکس‌ها برای معدنی گریه می‌کنند، به زنی که برایش اشک می‌ریزد، به آدم‌هایی که دوستش داشتند، که حالشان خراب است حالا. خوشبختی لابد یعنی همین، یعنی همین‌قدر از دوست داشتن دیگران سهم بردن. و خب، روزگار هیچ‌وقت با آدم‌های خوشبخت مهربان نبوده است.

لينک مطلب | 10:37 PM