هوا را از من بگیر، ترایدنت را نه

January 13, 2018

photo_2018-01-13_22-04-04.jpg

- ترایدنت نه مهندس، تریدنت.
- جان؟
- این آدامس‌ها اسمش تریدنته. ولی شما همیشه می‌گی ترایدنت.
شاگرد صمد به آدامسی که خریده‌ام اشاره می‌کند، با لبخند و شاید هم پوزخند. توی مغازه صمد حواسش به مشتری‌هاست تا کسی زیرآبی نرود و از سود صمد کم نشود.
- می‌دونی ترایدنت یعنی چی؟
شانه بالا می‌اندازد که یعنی نه.
- من خیلی سواد ندارم مهندس.
- نیزه سه شاخه دیدی تا حالا؟
- آره...
- ترایدنت یعنی نیزه سه‌شاخه. همین که اینجا نوشته.
چین می‌افتد روی پیشانی‌اش.
- ولی صمد می‌گه تریدنت، اونی که آدامس‌ها رو می‌آره هم می‌گه تریدنت. همه می‌گن تریدنت.
- همه اشتباه می‌کنند. تو درستش رو بگو. هرکی هم بهت خندید یک نیزه سه‌شاخه بکن تو حلقش!

مزخرفات فارسی سید رضا شکراللهی حکایت تریدنت‌هایی است که روی سر ما و زبان فارسی ریخته‌اند. داستان کلمات و ترکیب‌هایی که اشتباه شنیده‌ایم، به ریشه‌ها و شان نزول‌‌شان توجه نکرده‌ایم و هیچ‌وقت در تنهایی‌مان از اصل و نسب‌شان نپرسیده‌ایم. مزخرفات فارسی مجموعه‌ای‌ست خوش‌خوان، شیرین و بسیار جذاب که خواندن‌اش برای آن‌ها که سرنوشت‌شان با کلمه گره خورده یا مثل من مرض کشف شان نزول دارند، یا آن‌ها که به تریدنت‌هایی که شنیده‌اند شک کرده‌اند و بدشان نمی‌آید تمیز و درست و دقیق بنویسند و حرف بزنند، واجب است. حالا از من نشنیده بگیرید ولی آن وسط بد هم نمی‌گذرد. دیگر خودتان می‌دانید!
مزخرفات فارسی را نشر ققنوس منتشر کرده است.

پی‌نوشت: همه آن‌ها که چیزکی چاپ کرده‌اند می‌دانند که بعد از بازنویسی داستان و کار در معدن، نمونه‌خوانی نهایی متن پیش از چاپ و بیرون کشیدن غلطهای تایپی و کلمات اضافه، مرگ‌بارترین و سخت‌ترین کار جهان است! اما حکایت این کتاب فرق می‌کند و هر کلمه اضافه یا غلط تایپی در حکم گل در خانه حریف است. ان‌شاءالله خدا کمک‌ کند، دوستان در تحریریه نشر ققنوس هم همت کنند و در بازی برگشت و چاپ دوم کار را تمام کنند و همین دو سه مورد کوچک هم از کتاب حذف شود.

لينک مطلب | 10:15 PM


باغ مرگ

January 9, 2018

Garden.jpg

دیپلمه، دانشجو، قاچاقچی یا معترض؟ مهم نیست! بیایید فقط به آن ثانیه‌های پایانی سینا قنبری فکر کنیم؛ آنجا که نفس به شماره افتاده و جسم بنا بر غریزه و عادت می‌خواهد تسلیم مرگ نشود. به آن نیرویی فکر کنیم که یک جسم ۲۳ ساله را تسلیم می‌کند، به تاریکی، ترس و ناامیدی.
بیایید به تاریکی فکر کنیم.

عکس، تابلو باغ مرگ است؛ اثر هیوگو سیمبرگ.

لينک مطلب | 9:07 AM


یکی این پایین تو را دوست دارد

January 7, 2018

photo_2018-01-07_23-10-25.jpg

اینجا موسسه خوانش است، چند دقیقه بعد از پایان مراسم رسمی جشن فارغ‌التحصیلی هنرجویان دوره اول مدرسه داستان خوانش. عکس‌های دیگری هم حتماً منتشر می‌شوند؛ از مینا حسنی، وقتی از روزهای سخت رفته و از سرآغاز ماجرا و کیفیت همکاری‌اش با کاوه می‌گفت و از سر لطف نامی هم از من برد، علی رغم حضور کم‌رنگ و کوتاهم در شورای سیاست‌گذاری مدرسه؛ از محمد حسینی که کوتاه اما دقیق و محکم حرف زد یا از کاوه، آنجا که صدایش لرزید و خواست به احترام کورش اسدی یک دقیقه بایستیم یا آنجا که از رویاهایش گفت و از دوازده یارش(یازده به علاوه یک) در مدرسه و موسسه یاد کرد و آنجا که حرف‌هایش رنگ و بوی عشق گرفت، وقتی از مریم گفت. عکس‌های دیگری هم هست، از بچه‌های دوره اول، وقتی ته سالن را به هم ریخته بودند، یا آنجا که یکی یکی آمدند و گواهی پایان دوره را گرفتند و به دوربین لبخند زدند.
حالا شاید وقت خوبی باشد برای گفتن بعضی حرف‌ها. من آدم سخت‌گیر و آرمان‌گرایی هستم و همین‌، تعدادی از بچه‌های دوره را آزار داد. نظرسنجی‌های موسسه می‌گویند زیاده‌روی کرده‌ام و زیادی به بچه‌ها فشار آورده‌ام؛ هرچند خودم همچنان خیال می‌کنم برای دوام آوردن بیرون از گل‌خانه دوست‌داشتنی خوانش، باید سخت کار کرد و جنگید. به هر حال، قرار است این ترم از حجم تکالیف بچه‌ها و سقف انتظاراتم کم کنم. از کاوه و مینا ممنونم که تحملم کردند و پای من و برنامه‌ام ایستادند.
می‌ماند بچه‌ها! از آن بیست نفر، چند نفری هم هستند که دوست دارم اینجا ازشان یاد کنم. خب، همان‌طور که بچه‌ها حق دارند از مدرسان محبوب‌شان بگویند، من هم حق دارم از آنهایی بنویسم که انگار جنس‌شان با کلاس و رویاهای من جورتر بوده و جدیت‌ و خلاقیت‌شان بیش‌تر به چشم من آمده. از میلاد کامیابیان، سمیه نوری، نگار قلندر، سام حاجیانی، سونا بزازیان، فهیمه شرفی، فاطمه مهدوی‌پور و پریسا عطاری ممنونم؛ از کلمات و شور و حال و انگیزه‌شان که هفته‌ام را می‌ساخت. امیدوارم یادشان نرود که یکی این پایین دوست‌شان دارد.

لينک مطلب | 11:36 PM


مرگ مدام در فراسوی عشق

January 5, 2018

IMG_20180105_211547_458.jpg

از همین پنج‌شنبه دومین دوره‌ی کلاس تحلیل داستان کوتاه ایرانی‌ام در مدرسه داستان خوانش شروع می‌شود. مثل ترم قبل، سعی می‌کنیم در حاشیه‌ی تحلیل داستانهای درآغاز میرصادقی، دونامه خدایی، آوازی کوتاه برای پدربزرگ و دیگر باور نمی‌کنم و خیابان‌های نیمه‌شب سناپور، عاشقیت در پاورقی محبعلی، کنیزو روانی‌پور، تمبر دهقان، فصل‌های برزخ مندنی‌پور، در امتداد پل غلامی، گمشده در آفریقا نجفی، عروس بید علیخانی، لکه‌ها پیرزاد، پیراهن سه‌شنبه آبکنار، ننویس بهرام مرادی، سه‌شنبه‌ی خیس نجدی، شب در ساتن سفید و اشکاف حامد حبیبی، میان حفره‌های خالی و اتاق خلوت اسماعیلی، رنگ‌های گرم خورشیدفر و حفره ربیحاوی سری هم به جنگ، ادبیات شهری، جریان روشنفکری پیش از انقلاب، ادبیات اقلیمی و روستایی، زنان داستان‌نویس، کودک روایت‌گر، داستانک، داستان شاعرانه، مهاجرت، ادبیات گوتیک، داستان‌نویسان امروز، نقش زبان در داستان، تجربه‌های شخصی و از همه این‌ها مهم‌تر زاویه دید بزنیم.
در این دوره با توجه به بازخوردهای دوره اول، یادداشت‌های هنرجویان و همین‌طور نظرات تعدادی از دوستان، دو داستان حفره ربیحاوی (که در برنامه درسی دوره اول نبود اما هنرجویان موظف بودند در حاشیه کلاس آن را بخوانند) و رنگ‌های گرم خورشیدفر به برنامه کلاس اضافه شده‌اند، به جای دو داستان قله آذردخت بهرامی و بهمن برای مرده کیانی.
فکر می‌کنم واضح است که ملاک انتخاب داستان‌ها، ایده‌هایی است که می‌توان به بهانه‌شان طرح کرد و گسترش داد و نه (حتماً) کیفیت، ارزش و مرتبه داستان‌ها.
امیدوارم کنار این داستان‌ها بتوانیم صراحت و صداقت را هم تمرین کنیم و از ریا کاری و دورویی فاصله بگیریم. تا خدا چه بخواهد...
پی‌نوشت: فردا جشن فارغ التحصیلی هنرجویان دوره اول مدرسه است. وقت کردید، ساعت شش، سری به خیابان بهار و بهشت و خوانش بزنید.

- عنوان نام داستانی است از مارکز.

لينک مطلب | 9:48 PM


مرا به خاطرت نگه دار!

December 29, 2017


دوشنبه گذشته مراسم پایانی اولین دوره جایزه احمد محمود برگزار شد، باشکوه اما سرشار از حاشیه. جوایز به مجموعه داستان‌های «همین امشب برگردیم» پیمان اسماعیلی و «بی باد، بی پارو» فریبا وفی و رمان «یک پرونده کهنه» رضا جولایی رسیدند و بد و بی‌راه‌ها به برگزارکنندگان جایزه و منتقدان‌شان! بعد از مراسم اما، چیزی که پخش شد و توییت به توییت و صفحه به صفحه چرخید نه نام برگزیدگان یا حاشیه‌ای بر کتاب‌ها، که جمله‌ای از محمود دولت‌آبادی بود؛ آنجا که بعد از انتقاد از ممنوع بودن بعضی آثار احمد محمود، خطاب به مدیران فرهنگی کشور گفته بود:«آقایان! شما تقویم هستید و ما تاریخ...»
بگذریم‌که بعد از این همه سال شعارزدگی، ظاهراً همچنان در جست‌وجوی جملات قصار و شعارهای تازه‌ایم وچیزی که هیجان‌زده‌مان می‌کند مشتی کلمه‌ی پرشور و رویایی است و نه عملکرد آدم‌ها، اما حالا که حواس همه به این چند کلمه‌ی درخشان محمود دولت‌آبادی است شاید بد نباشد از خودمان بپرسیم که آقای نویسنده دقیقاً از کدام تاریخ حرف می‌زند؟ کلیتی شبیه به پاسارگاد و ویرانه‌های پارسه و تخت جمشید برای مردم، یا چیزی از جنس استوانه گلی و ترک‌خورده‌ای که همه به آن می‌بالیم و جایی، میان یک جعبه‌ی شیشه‌ای است. مفهومی است نزدیک به شاهنامه و هزار و یک شب که «مال ما و فخر ما ایرانی‌هاست» اما جز چند صفحه و خلاصه داستان چیزی از آن نمی‌دانیم یا تنها یک کلمه است، مثل گلشیری، ساعدی، هدایت، گلستان، براهنی و...برای جامعه‌ای که سرانه مطالعه‌اش همچنان و بعد از این همه سال و حرف و حدیث، یک دقیقه در روز است.
تاریخ برای ادبیاتی که دچار گسست شده و برای فراموش کردن «حال»‌اش مدام به گذشته فرار می‌کند، برای ادبیاتی که غریب است و هر روز منزوی‌تر می‌شود و بخل و کینه آدم‌هایش را به جان هم انداخته، برای کتاب‌هایی که خوانده نمی‌شوند، برای تیراژهای پانصد نسخه‌ای، برای جوایزی که با هزار و یک فشار بیرونی تمام می‌شوند، بی‌معنی است. حالا هرچه‌قدر هم که برای تقویم‌های رومیزی و جیبی خط و نشان بکشیم، با این حال و روز، آخرش از این ادبیات جز چند سنگ قبر شکسته چیزی باقی نمی‌ماند...

لينک مطلب | 9:23 PM