The Revenant

April 28, 2016

چند شب پیش یکی از دوستان تو تلگرام پیغام فرستاد که «تو کورش دیدمت، چه فیلمی رفته بودی؟» اول نوشتم «روننت»، بعد نوشتم «فیلم روننت»، بعد فکر کردم بنویسم «آخرین ساخته‌ی ایناریتو، روننت»؛ هیچ مدلی جواب نمی‌داد، حال تغییر زبان هم نداشتم نصف شبی. آخرش برای جلوگیری از هرگونه سوءتفاهم به همان «از گور بازگشته» قناعت کردم.

لينک مطلب | 11:34 AM


تقدیم به ابراهیم با عشق و نفرت

March 26, 2016


1. احمد محمود، ابراهیم گلستان، هوشنگ گلشیری، غلامحسین ساعدی، صادق هدایت؛ این نام‌ها چه کلمات و ترکیب‌هایی را به یاد شما می‌آورند؟ قله، شاهکار، غیرقابل انکار، بهترین‌های ادبیات داستانی ایرانی، کتاب‌های بالینی، به یادماندنی، یا شاید هم دایم الخمر، فاسد، فراماسون، بیمار جنسی، خودفروخته، کپی و غرب‌زده؟ سال‌هاست که اینجا، یعنی در کشور محمود و گلستان و گلشیری و ساعدی و هدایت، آدم‌هایی هم هستند که تمام تلاش‌شان حذف کردن و نادیده گرفتن و کم ارزش جلوه دادن این نام‌ها و همه‌ی نام‌هایی است که در این گروه و مجموعه قرار می‌گیرند. بعضی‌هایشان مزدورند، بعضی‌ها به کارشان ایمان دارند. در بهترین حالت، بولتن و کتاب منتشر می‌کنند، در سایت‌ها و روزنامه‌هایشان پرونده‌سازی می‌کنند، از ابزارهای قانونی مثل لغو مجوز و توقیف کمک می‌گیرند، برنامه می‌سازند، بایکوت می‌کنند و در بدترین حالت...
سال‌هاست که کسانی دیوار کشیده‌اند و یک طرف مرز ایستاده‌اند و به این نام‌ها و همه‌ی آن‌هایی که آن طرف مرز قرار می‌گیرند تاخته‌اند و گروه دیگری هم بوده‌اند که به این رفتار، به این نگاه حذفی، به این پرونده سازی و رد اثر به بهانه‌ی صاحب اثر و این بغض و کینه‌ی تمام نشدنی اعتراض کرده‌اند. و خب، سال‌هاست که گلشیری، گلشیری است و محمود، محمود مانده است و کتاب‌های گلستان و ساعدی خریدار دارد و کسی به نام و گرد پای صادق هدایت هم نمی‌رسد. قله‌های ادبیات داستانی هنوز سرجایشان هستند، بی‌توجه به مرزها و خط قرمزهای تمام این سال‌ها و جنگی که میان مرزنشین‌ها در گرفته است، میان زامبی‌های فرهنگی و آدم‌ها.

2. بادیگارد بسیار بهتر از چیزی بود که فکر می‌کردم؛ اصلاح می‌کنم، بادیگار بسیار بهتر از ذهنیتی بود که بعضی دوستان منتقد و روزنامه‌نگار برایم ساخته بودند. همان‌ها که روزگاری به دروغ پردازی و بولتن سازی و انگ زدن و نادیده گرفتن معترض بودند، حالا فیلم حاتمی‌کیا را «ضد مردمی»، «ضد امنیت ملی»، «سفارشی»، «حکومتی» و «شعارزده» می‌خوانند یا دست کم آن را کپی بی‌ارزش و کم‌اهمیتی از «آژانس شیشه‌ای» می‌دانند. من اما نه می‌خواهم و نه می‌توانم از بادیگارد حاتمی‌کیا شاهکار بسازم و نه چشم بر مشکلات و سکانس‌ها و خرده روایت‌های بد و اضافی آن ببندم. همه حرف من در این یادداشت این است که بعد از این همه سال اعتراض و ادا و اطوار روشنفکری و دگراندیش نمایی، داریم کم‌کم شبیه زامبی‌های پرونده‌سازی می‌شویم که کم و بیش، سهمی از چوب و دندان و ناخن و تهمت‌ها و نفرت‌شان برده‌ایم. گیرم که اصلاً حال‌مان از حاتمی‌کیا و حرف‌های تند و تیزش به‌هم بخورد، این چه ربطی به بادیگارد جذاب، سرگرم‌کننده و خوش ساختی دارد که چندجایی استانداردهای ژانر خودش را - در سینمای ایران - جابه‌جا می‌کند و آن‌قدر درست و دقیق و حساب شده پیش می‌رود که در پایان مخاطبش را - مخاطبی که هیچ شباهتی به جهان فکری حاتمی‌کیا ندارد - متاثر می‌کند؟ بله، می‌شود درباره شعارهای گل درشت فیلم و نیش و کنایه‌های پیدا و پنهانش هم حرف زد، یا از سکانس ناامید کننده‌ی تیمار حیدر مجروح در خانه نوشت و از شاخ و برگ‌های اضافه یا حتی مک‌گافین ابتدای فیلم، می‌شود درباره‌ی «سینما» حرف زد، اما نمی‌توان بادیگارد را ندید، بایکوت‌اش کرد یا وقت نوشتن از آن بغض و کینه‌های قدیمی را به یادآورد؛ همان کاری که زامبی‌ها، تمام این سال‌ها کرده‌اند...

3. حاتمی‌کیا هیچ وقت شخصیت محبوب من نبوده است. سال‌هاست که به جز فیلم‌سازی حرف هم می‌زند و حرف‌هایش هم گاهی بیش‌تر از فیلم‌هایش من را عصبانی کرده است. همین حرف زدن اما، در روزگاری که در این کشور هیچ‌کس جز سیاست‌مدارها و سیاست زده‌ها حرف نمی‌زند، در روزگاری که نویسنده و بازیگر و کارگردان و روزنامه‌نگارش گرفتار عافیت‌طلبی و ریا شده‌اند، برای منِ بیرون گود ایستاده غنیمت است. بزرگ‌ترین مشکل من با ابراهیم حاتمی‌کیا اما شاید این است که نمی‌دانم وسط این دعوای همیشگی، بالاخره طرف کیست. باید مراقب‌اش بود یا می‌توان به او اعتماد کرد. حاتمی‌کیا مجموعه‌ای است از همه‌ی شخصیت‌هایی که این سال‌ها خلق کرده است، شخصیت‌های دودل، معترض، عصیان‌گر، سرکش، غیرقابل پیش‌بینی و اصول‌گرایی که در فیلم‌هایش دیده‌ایم، شخصیت‌هایی که انگار تار و پودشان هم با شک و تردید آمیخته است؛ در «آزانس شیشه‌ای»، «موج مرده» و «به رنگ ارغوان» مثلاً ، در «ارتفاع پست» حتی یا اینجا و الان در «بادیگارد». دون کیشوت‌هایی که گاه به جنگ آسیاب بادی‌ها می‌روند و گاه قهرمانی می‌شوند دوست داشتنی. خیال می‌کنم چند دهه بعد، درباره‌ی او و اصولش بهتر می‌توانند قضاوت کنند، همان‌طور که درباره‌ی ما و زامبی‌ها و شعارها و ادعاها و رفتارهایمان قضاوت خواهند کرد. در روزگاری که «مهاجر» و «برج مینو» و «دیده‌بان» سرجایشان مانده‌اند، «از کرخه تا راین» جای خودش را دارد و «آژانس شیشه‌ای» را احتمالاً دوباره و دوباره خواهند دید، کسانی هم پیدا می‌شوند که درباره‌ی حاتمی‌کیا، مهرجویی، کیمیایی، فرهادی و البته آدم‌ها و زامبی‌ها حرف بزنند. دیگر انتخاب با شماست، دوست دارید در کدام دسته باشید؟

- این یادداشت در سایت آی‌سینما منتشر شده است.

لينک مطلب | 3:18 PM


دریای خون

March 16, 2016


می‌خواستم از میوه فروشی محل پرتقال توسرخ بخرم، نوشته بود «دریای خون، کیلویی 3500 تومان»؛ فکر کردم حالا که به لطف این موسسات آموزشی هرکسی، یک جایی کلاس و دوره‌ای گرفته و سرگرم تدریس یک چیزی است، دست این بنده‌ی خدا را هم یک جا بند کنیم. حیف است بقیه از این همه دانش و استعداد محروم بمانند، به خدا.

لينک مطلب | 5:56 PM


30+16

February 24, 2016


خب، من ترجیح می‌دهم به جای اینکه هر روز و بعضی روزها هر ساعت از کارها و حرفهای کسانی که چندهزار سال نوری با من و اعتقادات و زندگی‌ام فاصله دارند عصبی بشوم و تاوان جاه‌طلبی و قدرت‌نمایی‌شان را بدهم، توی خانه، در آرامش به روزهای آرام‌تر و کارهایی که آدم‌های دیگر، آدم‌هایی که کمی و شاید کمی هم بیش‌تر، نزدیک‌ترند به من، می‌توانند به تدریج پیش ببرند فکر کنم. شاید برای همین است که «به تمامی اعضای هر دو فهرست، تکرار می‌کنم، به تمامی اعضای هر دو فهرست» رای می‌دهم.

لينک مطلب | 9:03 AM


مراقب خودتان باشید آقای سرآشپز

February 18, 2016


فرض کنید همین شنبه صبح بیدار می‌شوید و می‌بینید که خبر اول همه‌ی سایت‌های خبری و کانال‌های تلگرام و صفحات مجازی اعترافات سرآشپز یکی از رستوران‌های معروف تهران است. آقای سرآشپز ساعت هشت صبح روز شنبه در میدان ونک، ابتدای خیابان ملاصدرا ایستاده و فریاد زده است که «های ملت! من، فلانی، سرآشپز یکی از معروف‌ترین رستوران‌های تهران، اعتراف می‌کنم که همه‌ی این سال‌ها به همراه همکارانم در رستوران، به جای گوشت گوسفند و گوساله، گوشت سگ به خوردتان داده‌ایم و خبر دارم که نه تنها در تمام رستوران‌های تهران که در رستوران‌های بندرعباس، اصفهان، تبریز و مشهد هم همین اتفاق افتاده است.» چند دقیقه‌ی اول، احتمالاً، آدم‌ها شنیده‌اند و جدی نگرفته‌اند و سری تکان داده‌اند و پوزخندی زده‌اند و گذشته‌اند. بعد از نیم ساعت اما ماجرا جدی می‌شود. چند نفر از مشتریان ثابت رستوران، آقای سرآشپز را می‌شناسند. داد و بی‌دادی راه می‌افتد، این وسط، احتمالاً، ناسزایی هم رد و بدل می‌شود و یکی هم زنگ می‌زند 110 و در شهر شبکه پنج و مجله خبری شبکه یک و چند نفری هم مثل همیشه دوربین‌هایشان را بالا می‌گیرند برای ثبت حوادث. خبر هم می‌پیچد توی فضای مجازی و سایت‌ها خبری، یعنی درست همان‌جایی که شما روزتان را شروع کرده‌اید.
تردید، احتمالاً، اولین چیزی است که سراغ هر آدمی که این نمایش را دیده یا خبرش را خوانده، می‌آید. پلیس هم که بیاید، اول سراغ سند و مدرک را می‌گیرد، به دادستانی خبر می‌دهد، حتی ممکن است آقای سرآشپز را برای انجام بعضی تست‌های روان‌شناسی بفرستد پزشکی قانونی. خبر یا درست است یا دروغ. اگر دروغ باشد، آقای سرآشپز متهم می‌شود به «تشویش اذهان عمومی»؛ در بهترین حالت، اگر شانس بیاورد و گزارش پزشکی قانونی به دادش برسد و گواهی بدهد بر بیماری و مشکل و نقص، سر و کارش می‌افتد به آسایشگاه.
اما اگر ماجرا درست باشد، کسی برای آقای سرآشپز و خیانتش به مشتریان، اعتبار رستوران و غذاهای ایرانی، هورا نمی‌کشد و تنفر، اولین و دم دست ترین واکنش «مشتریان» به آقای سرآشپز خواهد بود. تنفر از مردی که سالها سکوت کرده و ذره ذره گوشت سگ به خورد مردم داده، از اعتماد مردم برای خودش نام و اعتبار جمع کرده و حالا، یک روز صبح، خواب‌نما شده و تصمیم به اعتراف گرفته است.
این وسط اما چند نفری هم خوشحال خواهند شد؛ آنها که با هرچه رستوران و غذای ایرانی است مخالفند و معتقدند این چیزها به درد جامعه نمی‌خورد و جز دردسر چیزی ندارد یا آنها که امتیاز یکی از فست فودهای خارجی و داخلی را گرفته‌اند و نان‌شان در آجر شدن نان رستوران‌های ایرانی است.
حرف‌های عجیب «احمد غلامی» درباره ی جوایز ادبی را که خواندم، همین موقعیت ساده و پیش پا افتاده توی ذهنم شکل گرفت. غلامی البته آدم امروز و دیروز نیست، ادبیات ایران را خوب می‌شناسد و خیلی از آدم‌های ادبیات نیز نام و جایگاه و شهرتشان را مدیون او هستند. حالا، فقط می‌توانم روزی را به یاد بیاورم که غلامی تازه از زندان آزاد شده بود. همراه چند نفر از دوستان نویسنده و روزنامه‌نگار رفته بودیم خانه‌اش. وقت رفتن، به من که آن روزها ترمز بریده بودم و چشم بسته در حمایت از یک جریان خاص چیزهای - گاه - تندی در وبلاگم می‌نوشتم گفت: «خیلی مراقب خودت باش، به خدا حیفه، هیچی ارزش زندگی رو نداره...»
خیلی مراقبت خودتان و خاطرات و تصور ما از خودتان باشید آقای غلامی نازنین، به خدا حیفه...

لينک مطلب | 7:51 PM