همین‌جوری

October 18, 2014


تو دوست داشتن را بلدی ولی حوصله‌ی تعددش را نداری. به خاطر همین تعداد آدم‌هایی که دوست داری خیلی کم است. و تعداد آن‌هایی که بهشان ابراز علاقه می‌کنی به مراتب کم‌تر...

«گفت‌و‌گوی حامد بهداد و حمید نعمت‌الله- شماره 56 ماهنامه‌ی 24»

لينک مطلب | 11:32 PM


ماهی و گربه

October 15, 2014


من که به شهرام خان مکری دسترسی ندارم، اما اگر ایشان را می‌شناسید، لطف کنید و از ایشان بخواهید یا اسم دیلرشان را به ما بگویند یا دست‌کم بفرمایند دقیقا‌ً چی زده‌اند که رسیده‌اند به فیلم «ماهی و گربه»؛ برای مریض می‌خواهم به خدا.
الیوم، دیدن «ماهی و گربه» واجب کفایی است.

لينک مطلب | 7:38 PM


روضه‌ی کوبانی

October 9, 2014


خیال نمی‌کنم کسی منکر این موضوع باشد که آن چه در کوبانی اتفاق می‌افتد چیزی است شبیه یک حماسه‌، یک عمل قهرمانانه؛ درست مثل کاری که جهان‌آرا و دوستانش در خرمشهر کردند، چمران و وصالی و دستمال سرخ‌ها در کردستان ایران، عباس دوران در بغداد، خدمه قایق/ ناوچه موش انداز پیکان در عملیات مروارید، بدالله بایندر در بندر انزلی و احمدشاه مسعود و سربازان‌اش در پنجشیر؛ و مردم، همیشه عاشق قهرمان‌ها بوده‌اند. قهرمان‌هایی که به جای ما ترس را زمین‌گیر کنند، بجنگند، زندانی شوند، زخم بردارند و دست آخر بمیرند تا مردم، ما، آدم‌های معمولی، زنده و سرحال برای‌شان، گاهی، روضه‌ای بخوانیم و مرثیه سرایی کنیم.
کوبانی اولین شهری نیست که گرفتار یورش داعش می‌شود؛ احتمالاً آخرین‌ هم نخواهد بود. موجی که در حمایت از کوبانی و جنگجویانِ کردش راه افتاده اما پیش از این سابقه نداشته است؛ نه در زمان دست به دست شدن زنان و دختران ایزدی، نه در زمان تاخت و تاز داعش در استان صلاح‌الدین عراق و نه در زمان سقوط موصل و سلاخی جوانان این شهر. همین‌هاست که آدم را درگیر می‌کند با خودش، که این همه سوگواری و نوحه‌خوانی ناگهانی ریشه در چه دارد و آخرش قرار است به کجا برسد؟ ماجرا، چشمهای روشن و زیبای دختران کرد است و عکس‌هایشان با تفنگ و سیگار یا ارزش جان آدمها و مظلومیت‌شان. این اندوه نشسته بر کلمات دوستان و شاعرانگی پیچیده بر روزگارشان، عمیق‌ است و اصیل یا موجی است شبیه موجهای جعلی و نه چندان دیرپای پیشین، که قرار است مدتی به عده‌ای سواری بدهد و مایه‌ی اثبات روشنفکری و دگراندیشی‌شان باشد و عاقبت گم بشود توی آرشیو مرورگرهای اینترنتی.
نمی‌دانم، این آخری بدبینانه است، اما شاید داستان چیز دیگری است؛ همان که این روزها لابد از ذهن سیاستمداران ترک و عراقی و ایرانی و سوری می‌گذرد و پای پیش شرط‌ها و اگر و اما ها را به داستان باز کرده است. شاید تمام راه‌ها، تمام این مرثیه‌ها و خبرها و عکس‌ها و خون‌ها به نقشه‌ و طرح خاورمیانه‌ی جدید می‌رسند، نمی‌دانم.

لينک مطلب | 7:04 PM


فلان‌های جهان متحد شوید!

October 6, 2014


من سال‌ها چپ ستیز بودم، آن هم از نوع شش‌دانگ‌اش؛ و ایمان داشتم که یکی از خاستگاه‌های اصلی فاشیسم، اردوگاه چپ‌هاست. بعدها ایمانم ضعیف شد، به این جمله و خیلی چیزهای دیگر. حالا اما، بعد از دیدن واکنش بعضی‌ها به صفحه‌ی معروف بچه پولدارهای تهران در اینستاگرام، دوباره یاد آن جمله افتاده‌ام؛ همین!

لينک مطلب | 8:04 PM


یک شب در همه‌ی عمر

September 26, 2014


برای من همین‌قدر که دستش را در دست دارم، کافی است. می‌فهمی؟ می‌دانی این که دست کسی را در دست داشته باشی یعنی چه؟یعنی دست‌هایت در عین بی‌حرکتی حرکت دارد. این از آن لحظه‌هایی است که بیش از هر خاطره‌ی دیگری از آن شب خاص، در همه‌ی عمر با آدم می‌ماند. تمامی جان آن لحظه، دست در دست داشتن است. من این را باور دارم. وقتی همه چیز عادی و تکراری و پایان‌یافته شد، آن لحظه‌های نخستین است که جاودانه می‌شود.
دوست دارم مدتی طولانی بی هیچ سخنی در آنجا با هم بنشینیم. هیچ کلامی در چنین شبی کفاف نمی‌دهد. اگر به همدیگر نگاه هم نکردیم، نکنیم. به روشنایی شهرهای دور چشم می‌دوزیم و می‌دانیم که درآنجا هم آدم‌های دیگری از تپه‌ها بالا رفته‌اند و در جهان چیزی خوش‌تر از این وجود ندارد. تمامی خانه‌ها و تشریفات و تضمین‌های جهان در برابر چنین شبی هیچ و پوچ است. در شب، شهرها و آدم‌ها در اتاق‌های خانه‌ها یک چیز است، و تپه‌ها و هوای آزاد و ستاره‌ها و دست در دست داشتن یک چیز دیگر.
بعدش هم آخر سر بی هیچ حرفی هر دو از جا بلند می‌شوید و زیر نور ماه سر می‌گردانید و عاقبت به هم نگاه می‌کنید. و تمام شب را روی تپه می‌مانید. این واقعاً چه عیبی دارد؟ راستش را بگو، چه ایرادی دارد؟
صدایی گفت:« ایراد چنین شبی این است که دنیایی وجود دارد که باید عاقبت به آن بازگردی.»

«یک شب در همه‌ی عمر، از مجموعه‌ی ساحره‌ی سرگردان- ری برادبری- ترجمه‌ی پرویز دوایی- نشر ماهی»

لينک مطلب | 6:38 PM