رستگاری

April 16, 2015


خاموش نکنید، دایورت کنید.

لينک مطلب | 9:14 PM


طبقه‌ی متوسط

April 14, 2015


ماجرا ساده است. عصر که از شرکت بیرون می‌زنی و می‌خواهی سوار ماشینت بشوی می‌بینی آینه سمت شاگرد سرجایش نیست. فقط خود آینه غیبش زده و قاب خالی‌اش هم بدجوری به چشم می‌آید. سر می‌گردانی تا پارک‌بان را پیدا کنی که می‌بینی دارد می‌دود طرفت. نزدیک‌های ظهر، دیده که یک 206 سفید کنار ماشین نگه داشته، بدون آینه، مرد سی و چند ساله‌ای از آن پیاده شده، با پیچ گوشتی آینه ماشیت را از قاب درآورده، سوار ماشین‌اش شده و رفته. پارک‌بان این‌ها را تعریف می‌کند و کاغذ مچاله‌ای را که شماره یک ماشین رویش نوشته به دستت می‌دهد.
قیمت آینه‌ی 206 کم‌تر از ده هزار تومان است؛ قیمت آینه‌ی 206 کم‌تر از ده هزار تومان است. هر روز این جمله را با خودتان تکرار کنید و یادتان باشد وقتی از طبقه‌ی متوسط حرف می‌زنید، زیاد روی شعور و فرهنگ و پرنسیپ این طبقه و آدم‌هایی که این طبقه را می‌سازند حساب نکنید. کثافتی که گرفتارش هستیم، بیش از هر چیز محصول همین طبقه است.

#طبقه‌ی متوسط #له له زدن برای یارانه #صف کشیدن برای هر کوفتی که مجانی باشد #شرف #پرنسیپ #دروغ #پشت سر این و آن شر و ور گفتن #آدم نبودن

لينک مطلب | 9:19 PM


ویرانی

April 10, 2015


لحظه‌ای هست توی رابطه با آدم‌ها که همه چیز فرو می‌ریزد، برای همیشه، بی آن‌که فرصتی برای جبران باقی بماند. هرچه قدر هم بخواهی خودت را به ندیدن و بی‌خیالی و فراموشی بزنی، فایده‌ای ندارد. دلت دیگر با آن آدم و آن رابطه صاف نیست. چیزی خراب شده و مهم، همان خراب شدن است، نه بهانه‌های کوچک و بزرگ احتمالی.

لينک مطلب | 11:49 PM


موهبت

April 8, 2015


و چیز وحشتناک، و چیز وحشتناک این است که، که البته نکته‌ی خوبش، یعنی می‌شود گفت در واقع موهبت این است که اگر سر هرکدام ما بلایی بیاید- ببخشید که این را می‌گویم- اما اگر همین فردا سر یکی از ما بلایی بیاید، فکر می‌کنم دیگری، آن یکی، شاید مدتی غصه بخورد، می‌دانید، اما بعد طرفی که مانده می‌رود و باز عاشق می‌شود. خیلی زود می‌رود یکی دیگر را پیدا می‌کند. همه‌ی این عشقی که ازش حرف می‌زنیم، فقط به صورت خاطره باقی می‌ماند. شاید حتی خاطره‌اش هم باقی نماند.

«وقتی از عشق حرف می زنیم، از چه حرف می زنیم- کلیسای جامع- ریموند کارور- ترجمه‌ی فرزانه طاهری- انتشارات نیلوفر»

لينک مطلب | 9:21 AM


پریدن از ارتفاع کم

April 3, 2015

poosterpardidanazertefakam2.jpg

این که شما تصمیم بگیرید فیلمی بسازید درباره‌ی آدم‌های بیمار، آشفته و نامتعادل، درباره‌ی آدم‌هایی که از «افسردگی» رنج می‌برند و تصمیم گرفته‌اند دیگر «سیتالوپرام» و «آمی‌تریپتیلین» نخورند، یا فیلمی بسازید درباره‌ی زنی افسرده که جنین مرده‌ای در شکم دارد و می‌خواهد تا جایی که می‌تواند جنین مرده را نگه دارد، به کسی ربطی ندارد؛ چطور تعریف کردن این داستان یک خطی اما چیزی است که برای آدم‌ها مهم می‌شود.
مشکل اصلی «پریدن از ارتفاع کم» بی‌توجهی به جزییات است. رجبی و برزگر آن‌قدر شیفته‌ی شخصیت اصلی فیلم‌شان شده‌اند و آن‌قدر روی او تمرکز کرده‌اند که از فضاسازی و خلق جزییات روایت‌شان باز مانده‌اند. همین است که از یک جایی به بعد خود فیلم - و نه «نهال» (با بازی خوب نگار جواهریان) - دیگر باورپذیر نیست و مخاطب از خودش می‌پرسد که آدم‌های دور و بر «نهال» (که سابقه‌ی افسردگی دارد و ظاهراً روزهای خیلی بدی را هم پشت سر گذاشته) چرا این‌قدر منفعل‌اند و کلیشه‌ای؛ که مثلاً چرا مادر نهال، اوایل فیلم،وقتی می‌بیند دختر باردارش که سابقه‌ی افسردگی هم دارد، بی خبر و ناگهانی از راه می‌رسد و می‌خواهد که با او حرف بزند، نه نگران می‌شود و نه کنجکاو و سرگرم جمع و جور کردن مقدمات مهمانی شب است و به دختر باردار و افسرده‌اش فقط لیست خرید می‌دهد؟ که بابک دقیقاً چه مرگش است و چرا واکنش‌هایش این‌قدر تصنعی است؟ که بود و نبود خواهر نهال در داستان چه کارکردی دارد و چه طور مردی که برای «دویست سیصد هزارتومان» حقوق بیش‌تر جای «دو نفر» کار می‌کند و «چهار جا قسط می‌دهد» و خوشحال است از رسیدن به حقوق و مزایای بیش‌تر حتی به قیمت بیش‌تر سگ‌دو زدن و یکی از بزرگترین «دستواردهای» زندگی مشترکش این است که قرار است پراید قدیمی‌اش را با یک 405 دست دو که گلگیرهایش هم خوردگی دارد عوض کند و مابقی‌اش را هم در چهار قسط به صاحب 405 بدهد، ممکن است بیش از چهار میلیون و هفتصد هزارتومان در کارت بانکی مخصوص خریدهای روزانه‌اش داشته باشد و زنش در اقدامی جنون آمیز آن را خرج لباسی کند که یک جایی توی این تهران گوشه‌ی یک مغازه‌ی معمولی آویزان است، که چه چیزهایی دقیقاً نهال را به «اینجا» کشانده و کلی سوال بی‌جواب دیگر.
«پریدن از ارتفاع کم» شباهتی به فیلم‌های امروز سینمای ایران ندارد، همان‌طور که به سینمای قصه‌گو و دقیق نویسنده‌اش، مجید برزگر، هم شبیه نیست؛ بیش‌تر به یک ادای دین می‌ماند، ادای دین حامد رجبی یا مجید برزگر به آدم یا دورانی خاص. این می‌تواند بهانه‌ی خوبی باشد برای دیدن‌اش؛ برای توجیه آن «خب که چی» آخر فیلم که توی سر مخاطب می‌چرخد و بی‌توجهی به جزییات نازنین اما، نه.

لينک مطلب | 9:54 PM