یک شب در همه‌ی عمر

September 26, 2014


برای من همین‌قدر که دستش را در دست دارم، کافی است. می‌فهمی؟ می‌دانی این که دست کسی را در دست داشته باشی یعنی چه؟یعنی دست‌هایت در عین بی‌حرکتی حرکت دارد. این از آن لحظه‌هایی است که بیش از هر خاطره‌ی دیگری از آن شب خاص، در همه‌ی عمر با آدم می‌ماند. تمامی جان آن لحظه، دست در دست داشتن است. من این را باور دارم. وقتی همه چیز عادی و تکراری و پایان‌یافته شد، آن لحظه‌های نخستین است که جاودانه می‌شود.
دوست دارم مدتی طولانی بی هیچ سخنی در آنجا با هم بنشینیم. هیچ کلامی در چنین شبی کفاف نمی‌دهد. اگر به همدیگر نگاه هم نکردیم، نکنیم. به روشنایی شهرهای دور چشم می‌دوزیم و می‌دانیم که درآنجا هم آدم‌های دیگری از تپه‌ها بالا رفته‌اند و در جهان چیزی خوش‌تر از این وجود ندارد. تمامی خانه‌ها و تشریفات و تضمین‌های جهان در برابر چنین شبی هیچ و پوچ است. در شب، شهرها و آدم‌ها در اتاق‌های خانه‌ها یک چیز است، و تپه‌ها و هوای آزاد و ستاره‌ها و دست در دست داشتن یک چیز دیگر.
بعدش هم آخر سر بی هیچ حرفی هر دو از جا بلند می‌شوید و زیر نور ماه سر می‌گردانید و عاقبت به هم نگاه می‌کنید. و تمام شب را روی تپه می‌مانید. این واقعاً چه عیبی دارد؟ راستش را بگو، چه ایرادی دارد؟
صدایی گفت:« ایراد چنین شبی این است که دنیایی وجود دارد که باید عاقبت به آن بازگردی.»

«یک شب در همه‌ی عمر، از مجموعه‌ی ساحره‌ی سرگردان- ری برادبری- ترجمه‌ی پرویز دوایی- نشر ماهی»

لينک مطلب | 6:38 PM


حالا دیگر خودتان می‌دانید



آتش بس 2 خانم میلانی ملال آورترین، گل‌درشت‌ترین، حراف‌ترین، شعاری‌ترین و نحیف‌ترین فیلم ایشان است.

لينک مطلب | 12:29 PM


ده نکته درباره‌ی ده‌گانه‌ی منفور این روزها

September 18, 2014


1. من بازی را دوست دارم. خیال می‌کنم بازی - هرچه‌قدر هم که کلیشه‌ای، تکراری یا بی‌مزه باشد - فرصت یگانه‌ای است برای دیدن روی حقیقی آدم‌ها و ظرافت‌هایی که گاه تلاش می‌کنند پنهان کنند و بعضی وقت‌ها هم جور دیگری نمایش‌اش می‌دهند. فارغ از آن فرصتی است برای صمیمی شدن یا مثلاً نزدیک‌تر شدن به آدم‌هایی که به هر دلیل برایت مهم‌اند یا جذاب یا دوست داشتنی. طبیعی است که همه این طور فکر نکنند و باز هم طبیعی است که هرکس دنبال کارهایی باشد که دوست دارد.
2. یادم نیست این یکی را قبلاً نوشته‌ام یا نه، اما چهار پنج سال پیش مجله‌ی زندگی ایده‌آل (بله، من برخلاف دوستان بسیار فرهیحته اگر پا بدهد همچین مجله‌هایی را هم با لذت و به دقت می‌خوانم!) از سلبریتی‌های سینما و تئاتر خواسته بود پنج کتاب محبوب‌شان را بنویسند. مهدی پاکدل نازنین میان کتاب‌های محبوب‌اش، از سفر به انتهای شب سلین نام برده بود. خیلی هم شیک و خوب و وزین؛ فقط پایان جمله‌شان نوشته بودند که این کتاب را در یک نشستِ شب تا صبحی خوانده‌اند. ممکن است اشتباه کنم، اما هنوز فکر می‌کنم مهدی خان پاکدل یا خواسته‌اند با مخاطبان‌شان شوخی کنند، یا نیمچه فخری بفروشند و یا با این ادعا کار درستی‌شان را به مخاطبان نشان بدهند. بازی، به من فرصت دقیق‌تر قضاوت کردن درباره‌ی آدم‌ها را می‌دهد. هرچه‌قدر آدم‌ها نزدیک‌تر باشند به من و بیش‌تر دم به دم‌شان داده باشم، شانس راستی آزمایی قضاوتم بیش‌تر خواهد بود. لطفاً نگویید که جاج کردن درست نیست و اصولاً هیچ‌کس نباید و حق ندارد درباره‌ی ما و کارهایمان قضاوت کند که مجبور می‌شوم از انگشت میانی‌ام بخواهم به احترام‌تان بایستد! قضاوت تنها کار مشترکی است که همه‌مان هر روز، کم و بیش، مشغولش هستیم؛ اگر از نفس کشیدن و خوردن و خوابیدن فاکتور بگیریم.
3. وقتی از تاثیرگذاری حرف می‌زنیم، به گمانم باید سری هم به سال‌ها قبل و سن و سالی که شیفتگی، هیجان، تقلید و خواب و خیال معنای دیگری داشتند، بزنیم؛ اگر مقصود از تاثیر، ماندگاری در ذهن باشد و مرور چندباره‌ی یک اثر. و اگر نظر من را بخواهید، هیچ کتاب، فیلم، عکس، نقاشی و تئاتری، آن‌قدر قدرت ندارد که یک شبه و ناگهان زندگی کسی را زیر و رو کند.
4. «میشل استروگف» ژول ورن اولین کتابی است که باید اینجا بنویسم. اولین بار چهارم دبستان بودم که خواندم‌اش و تمام این سال‌ها بارها و بارها سراغ‌اش رفته‌ام. صحنه‌ی محبوب‌ام؟ جایی که قرار است با شمشیر داغ، چشم‌های قهرمان را کور کنند.
5. «سینوهه، پزشک مخصوص فرعون». هنوز دوره راهنمایی شروع نشده بود که خواندم‌اش. شکافتن جمجمه برای خروج بخار مغز و ماجرای مار غول پیکر توی دالان را دهها بار مرور کردم. تاثیرگذاری از این بیش‌تر؟
6. «گناهان کبیره» آیت الله دستغیب. نویسنده همه‌ی آن چیزهایی را که برای ما تابو بود و فقط توی فیلم‌های ممنوعه دیده بودیم‌شان، اینجا با جزییات نوشته بود، به همراه توصیف عذاب مخصوص آن کارهای ممنوعه. سال‌ها بعد، وقتی کینگ کونگ پیتر جکسن و صحنه‌ی گیر افتادن ملوان‌ها در دالان پر از حشرات غول پیکر را دیدم، اولین چیزی که از ذهنم گذشت همین کتاب بود و روایت‌ خاص‌اش.
7. «مسیح بازمصلوب» نیکوس کازانتزاکیس. هیچ‌وقت کامل نخواندم‌اش و چند صفحه‌ای را لایی کشیدم تا برسم به آخرش. آن‌قدر عذابم داد که تصمیم بگیرم دیگر هیچ کتابی از کازانتزاکیس را نخوانم.
8. «کریستین و کید» هوشنگ گلشیری. یک عاشقانه‌ی کامل. رمان محبوب من. حرف دیگری ندارم.
9. «ناتور دشت» سلینجر. منتظر خواندن نام کتاب دیگری بودید، آن هم از آدمی که همه‌ی این سال‌ها در دنیای مجازی پشت این نام سنگر گرفته؟
10. «تا روشنایی بنویس» احمد اخوت. نجات دهنده است، در روزهایی که نوشتن سخت‌ترین کار دنیا می‌شود.

لينک مطلب | 10:04 PM


ترانه‌های محلی

August 29, 2014


بعد از «ترانه‌های قدیمی» و «در روزهای آخر اسفند»، و حالا بعد از دیدن «ترانه‌های محلی» محمد رحمانیان دیگر می‌شود گفت که آقای کارگردان خوب می‌داند که با فرمول تازه‌اش چه‌ کند. یک جور تئاتر تجاری خوش ساخت و خوش آب و رنگ که تاثیرگذار است و نیم‌نگاهی هم به جغرافیایی که در آن شکل گرفته و دردهایش دارد. «ترانه‌های محلی» شکل تکامل یافته‌ی دو کار قبلی است؛ با متنی منسجم‌تر از آن‌ها و اجراهایی - به نظر من - ماندگار از دو ترانه‌ی «ناردونه» و «مرجنگه». کاری که سرگرم‌کننده است و البته تاثیرگذار، چندجایی نیشتر دست‌اش می‌گیرد و - احتمالاً - یکی دو جا هم چشم‌های تماشاگرش را خیس می‌کند.
به نظرتان همین‌ها کافی نیست؟

لينک مطلب | 11:10 AM


شب‌زده

August 7, 2014


ابتدای آهنگ سبد، از آلبوم شب‌زده‌، بعد از پیش درآمد و درست دو ثانیه قبل از آن‌که ابی بخواند «تن تو کو، تن صمیمی تو کو، تنی که جون‌پناه من نبود...»، نفس می‌گیرد و صدای این نفس گرفتن، این نفس گره خورده با حسرت، فقط آنجا، همان اول ترانه، ضبط شده است.
همان نفس، همان حسرت، همان حال...

لينک مطلب | 5:45 PM