یادبود

November 12, 2018

این چند خط را امروز صبح مینا حسنی، دبیر سابق تحریریه همشهری داستان، در اینستاگرامش منتشر کرده است. مینا اصرار دارد که فعلاً از جزئیات حرفی نزند و خب، من هم به تصمیم و خواسته اش احترام می گذارم.
ظاهراً چند ساعت پس از انتشار این چند خط ماجرا به شکلی پیش می‌رود که تعدادی از اعضای تحریریه تصمیم می‌گیرند با توجه به حرف و حدیث‌های شکل گرفته و یادداشت اینستاگرامی حمید اسلامی، در شماره 94 حضور نداشته باشند و مطالبشان را پس بگیرند. تا جایی که من خبر دارم این موضوع به حمید اسلامی و احسان صفاپور منتقل می‌شود و در نهایت قرار بر این می‌شود که هیچ یادداشت، داستان‌و پرونده‌ای از این تحریریه در شماره 94 منتشر نشود.
ان‌شاءالله که خیر است.

2.jpg

لينک مطلب | 12:37 AM


داستان ادامه دارد...

November 4, 2018

IMG_20181104_113636_963.jpg

خب، شماره ۹۳ مجله داستان همشهری هم بالاخره منتشر شد. شماره‌ای که حاصل تلاش تیم و تحریریه جدید مجله است. همکاری من با مجموعه از شماره ۹۴ شروع شده و این چند هفته از نزدیک با دردسرهای تیم جدید آشنا شده‌ام؛ از پوست خربزه‌های جاسازی شده در مسیر بگیرید تا کم‌لطفی بعضی مثلاً دوستان.
حکایت پوست خربزه‌ها بماند برای بعد، اما این چند روز بعضی‌ها از سر خیرخواهی یا احتمالاً به دلایل دیگر، تلاش کردند با باد کردن من و کوچک کردن تحریریه جدید و پیش کشیدن حرف‌های بیهوده، این همکاری را خراب کنند. اینکه چرا امروز اینجا هستم و دعوت مینا را بی لحظه‌ای تردید قبول کردم دو دلیل ساده دارد.
برای من که سالها از میدان مسابقه دور بودم، این دعوت به همکاری فرصتی بود برای شروع دوباره؛ یک چالش جدی برای آدمی که بی‌تعارف مدت‌هاست از روزهای خوبش فاصله گرفته است.
دلیل دوم اما خود میناست. همکاری‌مان در موسسه و مدرسه داستان خوانش، آرام آرام چیزهایی را برایم روشن کرد. شاید روزهای اول با اختلاف نظر و سوء تفاهم گذشتند، اما هرچه جلوتر رفتیم فضا شفاف‌تر شد. با دغدغه‌ها و رفتار حرفه‌ای‌اش آشنا شدم و همین‌ها در کنار صراحت همیشگی‌اش و پرهیز از چرخش‌های ناگهانی و قهرمان‌بازی و انقلابی‌گری، از او در ذهنم آدمی ساخت قابل احترام.
این‌ها را گفتم که دفعه بعد دیگر برای هم روضه نخوانیم و فقط و فقط درباره داستانی که به مجله می‌دهید حرف بزنیم! با افتخار، تا زمانی که مینا در مجموعه باشد و قول و قرارهایمان هم برقرار بماند و زورمان به پوست خربزه‌ها برسد، همراه دوستانم هستم. تا سحر چه زاید باز...


این چند خط را هم مینا حسنی، دبیر تحریریه، به بهانه انتشار شماره 93، در صفحه اینستاگرامش نوشته است:

داستان همشهری از همان اول‌ها مجله‌ی مورد علاقه‌ام بوده است. من نفیسه مرشدزاده را با داستان شناختم و همیشه به خاطر داستان تحسینش کرده‌ام. داستان برایم محصول یک کار تیمی پویا و به‌روز بود و برای همین دنبال کردنش برایم لذت‌بخش.
با وجود شکوه‌ها و انتقادهایی که دوستانمان در تیم قبلی این مجله داشته‌اند، فکر کردم می‌توانم در تلاش برای حفظ کیفیت آن نقشی داشته باشم؛ همیشه فکر می‌کنم کاری انجام دادن بهتر از انتظار کشیدن و منفعل بودن است؛ حتی اگر تبعات دلچسبی نداشته باشد. همه‌مان در حال تجربه کردنیم؛ هر روز، همیشه.
داستان بیشتر از هر چیز به کمک و حمایت نیاز داشت؛ خوشحالم که از حامیان تحریریه‌ی جدید هستم.
برای این شماره فقط یک هفته فرصت داشتیم؛ برای همین می‌دانیم که حتمن خطاهایی داریم و حتمن انتقادهای بسیاری در انتظارمان است.
از دوستانی که دعوتم را پذیرفتند و همراه شدند و تمام تلاششان را کردند که ظرف یک هفته شماره ۹۳ آماده شود، بسیار قدردان و سپاس‌گزارم: رها فتاحی، نیلوفر صادقی، فاطمه مهدوی، حبیب دانشور، سمیه نوری، پروین سهیلی و دوستانی که در فشار حاشیه‌های این روزهای داستان، دلشان نمی‌خواهد نامشان را ببرم.


لينک مطلب | 10:05 PM


همشهری، داستان، عشق و چیزهای دیگر

October 20, 2018

cover21_1_1.jpg

بی حرف پیش، شماره 93 همشهری داستان تا چند روز دیگر منتشر می‌شود؛ شماره‌ای که حاصل تلاش تحریریه و تیم جدید مجله است. دروغ چرا، از شماره 94(دو هفته پیش) من هم به دوستانم در تحریریه کمک می‌کنم و این چند خط هم روایت من است از حال و روزم در مجله‌ای که دوستش داریم، مجله‌ای که می‌خواهیم بماند.

دی ماه 81 اولین یادداشت من به لطف حسن محمودی در ضمیمه تهران همشهری منتشر شد؛ یادداشتی درباره «چراغ‌ها را من خاموش می‌کنم» زویا پیرزاد. دومی گفت‌و گویی بود با حسن میرعابدینی و سومی طرح اولیه‌ی یک داستان کوتاه. کار به چهارمی نکشید. بالادستی‌ها عوض شدند، عطریانفر از همشهری رفت، قوچانی و تیم‌اش هم. چند ماه طول کشید تا شرق بیاید. این بار به لطف احمد غلامی پایم به شرق باز شد. دانشجو بودم، حق التحریرها هم بد نبود. جهان داستانی می‌نوشتم، تمام صفحه 35000 تومان. اوایل سر وقت پول‌مان را می‌دادند، بعد یکی دو ماه فاصله افتاد و عاقبت یک روز شرق توقیف شد و حق التحریرها هم پرید. این توقیفِ اول همه چیز را به هم ریخت. بمب انداختند وسط روزنامه. آدم‌ها پراکنده شدند؛ بهار، اعتماد، اعتماد ملی، بی‌بی‌سی فارسی، کنج خانه، هرکس جایی رفت. من هم رفتم سراغ کاری که درسش را خوانده بودم؛ شدم مهندس تمام وقت، یادداشت نویس پاره‌وقت. هرچه گذشت اما این پاره وقت بودن کم رنگ و کم رنگ‌تر شد تا همین پارسال که دیگر چیزی از آن باقی نماند. آدم‌های دیگر اما این سال‌ها ماندند و کار کردند، بی حرف و حدیث و ادعای ارث و میراث. بعضی‌هایشان هنوز هم هستند، پراکنده شده‌اند، اما هستند؛ در اعتماد، شرق، تجربه، سازندگی، هفت صبح، ایران، گروه مجلات و روزنامه همشهری و...
حالا، بعد از 16 سال، قرار است دوباره از همشهری شروع کنم، همشهری داستان. قصه که تکراری است، این‌بار فقط حرف و حدیث‌اش بیش‌تر است. دوستان قبلی معترضند به تغییر تحریریه پس از تغییرات مدیریتی و ظاهراً جز خودشان هیچ‌کس را قبول ندارند. یادداشت پشت یادداشت می‌نویسند و نیش و کنایه می‌زنند و دنبال چپ کردن دیگی‌اند که دیگر برای آن‌ها نمی‌جوشد و تیم جدید را نه عاشق می‌دانند و نه روزنامه‌نگار. احتمالاً فراموش کرده‌اند که خودشان هم یک روز بر شانه‌های نفیسه مرشدزاده و گروهش ایستادند، بی توجه به کلماتی مثل «حقوق معنوی» و «میراث» و «عشق»...
تحریریه همشهری داستان اما همچنان زنده است، با آدم‌های عاشقی که سخت کار می‌کنند تا دیوار و سقف این خانه قدیمی بماند. برای آن‌ها که سرنوشت‌شان کلمه است، بماند. حالا گیرم این وسط بعضی‌ها هم با بدگویی و تحریک این و آن، افتاده باشند به جان پایه و اساس این خانه. کمی که بگذرد، غبار این روزها که بنشیند، می‌شود دقیق‌تر درباره عشق، نیت آدم‌ها، ارثیه پدری و حقوق مادی و معنوی حرف زد.

*عکس، جلد شماره 21 است.

لينک مطلب | 11:07 PM


سایه مرگ

August 6, 2018

IMG_20180805_043440_686.jpg

من مرده‌ام
به دستانت نگاه کن
هنوز لکه‌ای جوهر بر انگشتان داری
که طی همه‌ی این سال‌ها پاک نشده است...

«احمدرضا احمدی- ساعت 10 صبح بود- نشر چشمه»

تصویر، کاری است از ویلیام هولمن هانت، با نام سایه مرگ؛ چیزی شبیه این روزها، چیزی شبیه تمام این سال‌های گذشته. حالا دیگر مطمئنم که حق با آقای دوباتن است؛ خوشبختی هرگز جزئی از برنامه نبوده است.

لينک مطلب | 11:41 AM


برای صاحب پوکه باز

June 24, 2018

IMG_20180624_132411_718.jpg

غزاله علیزاده وسط آن چند خطی که برای براهنی و گلشیری و کوشان نوشته، دوبار از خستگی گفته؛ یک جا نوشته " ساعت یک و نیم است. خسته‌ام. باید بروم." و چند جمله پایین‌تر می‌رسیم به " نمی‌خواهم، تنها و خسته‌ام. برای همین می‌روم."
خب، همه چیز انگار وابسته به همین خستگی است؛ به همین جملات کوتاه و آن نقطه‌های آخر جمله و قطعیتی که هیچ راه فراری باقی نمی‌گذارد.

لينک مطلب | 9:16 PM