من خدا هستم، پروردگار شما

April 23, 2014


خاله‌، بعد از مادرم، مهربان‌ترین و دوست داشتنی‌ترین زن زندگی‌ام بود؛ و من، تا قبل از اینکه بفهمیم سرطان، میان این همه آدم، او را انتخاب کرده، چیز زیادی از سرطان نمی‌دانستم. آدم تا وقتی با چیزی درگیر نشده، تا وقتی نفس به نفس کسی و چیزی نداده، نمی‌تواند و نباید درباره‌ی شناختن حرف بزند، درباره‌ی تجربه و دانستن و درد کشیدن. توی همان سه ماه، توی همان سه ماهی که آن خرچنگ لعنتی قد کشید، من بزرگ‌تر شدم و همه‌ی آن چیزهایی را که درباره‌ی سرطان نمی‌دانستم، که کتاب‌ها و فیلم‌ها یادم نداده بودند، یاد گرفتم. فهمیدم سرطان چطور می‌تواند ذره ذره، یکی از مهربان‌ترین آدم‌های دنیا را آب کند و به ما و نتوانستن‌هایمان، به ما و بال بال زدن‌مان، بخندد.
از خرداد آن سال بد تا اردیبهشت برزخی امسال، شب‌های زیادی بوده‌اند که به سرطان فکر کرده‌ام. از خودم پرسیده‌ام، اگر یک روز سراغ‌ات بیاید، چه کار می‌کنی؟ دار و ندارت را می‌فروشی و چندماهی حالش را می‌بری؟ در به در مطب‌ها و بیمارستان‌ها و داروخانه‌ها می‌شوی و به خاطر یک روز بیش‌تر، هر درمانی را می‌پذیری؟ منتظر می‌مانی تا روز موعود برسد؟ یا اینکه خودت زودتر دست به کار می‌شوی و کار را تمام می‌کنی؟ شاید هم دست به دامان همه‌ی مقدسات عالم بشوی و خیال کنی آن‌قدر برای خدا و دنیایش عزیز هستی که یک معجزه خرجت کند، یا مستاصل و خسته، مثل پدر داغ‌دیده‌ی سکانس پایانی فرمان اول کیشلوفسکی، زل می‌زنی به مانیتور و دیوار و هزار و یک چیز دیگر و زیر لب زمزمه می‌کنی، با چه کسی باید سخن گفت، با چه کسی...؟
حالا، بزرگ‌تر شده‌ام کمی و توی این یک ماه، یعنی از سوم فروردین تا همین امروز که این‌ها را می‌نویسم، فهمیده‌ام که سرطان بزرگ‌ترین درد دنیا نیست. که چیزهای زیادی در جهان هستند شبیه سرطان، چیزهای زیادی که مجبورت می‌کنند توی تاریکی بنشینی و زیر لب تکرار کنی: با چه کسی باید سخن گفت...با چه کسی...

لينک مطلب | 10:50 PM


دیالکتیک تنهایی

April 19, 2014


معنای دوگانه‌ی تنهایی - گسستن از یک دنیا و تلاش برای آفریدن دنیایی دیگر- را می‌توان در تصور ما از قهرمانان، قدیسان و ناجیان دریافت. اسطوره، زندگینامه، تاریخ و شعر دوره‌ای از عزلت و تنهایی دوره‌ی نوجوانی را پیش از بازگشت به دنیا و به عمل توصیف می‌کنند. این سال‌ها، سال‌های آماده شدن و تدقیق است، اما فراتر از آن سال‌های ایثار و توبه، خودآزمایی و کفاره و تزکیه. آرنولد توین‌بی مثال‌های بسیاری از این اندیشه به دست می‌دهد: اسطوره‌ی غار افلاطون، زندگی پولس حواری، بودا، ماکیاولی و دانته. و همگی در زندگی خود و در حدود خود، در تنهایی و عزلت زیسته‌ایم تا خود را تطهیر کنیم و آن‌گاه به دنیا بازگردیم.

«دیالکتیک تنهایی- اکتاویو پاز- ترجمه‌ی خشایار دیهیمی - نشر لوح فکر»

لينک مطلب | 8:10 PM


پریما دبل شعور

April 13, 2014


مردم تالار وحدت را پر کرده‌اند، رهبر ارکستر روی سن می‌آید و آماده‌ می‌شود؛ درست پیش از آغاز اجرا، آقایی توی یکی از بالکن‌ها، بستنی پریما دبل چاکلت‌اش را گاز می‌زند. صدا توی تالار می‌پیچد. رهبر ارکستر به مرد نگاه می‌کند می‌گوید: «پریما دبل چاکلت». مرد از صندلی‌اش بلند می‌شود، نگاهی به حضار می‌کند و فریاد می‌زند: «پریما دبل چاکلت». مردم از صندلی‌هایشان بلند می‌شوند و هیجان زده فریاد می‌زنند: «پریما دبل چاکلت»، «پریما دبل چاکلت»...
این تبلیغ شرکت محترم میهن، تصویری است تمام قد از آن‌چه در ایران می‌گذرد. تصویری از فقر فرهنگی، تنهایی هنرمند و ضعف مفرط سازمان‌هایی که باید متولی فرهنگ باشند. به خاطر نمایش همه‌ی این‌ها از شما متشکریم، میهن خانم!

لينک مطلب | 5:04 PM


خوشبختی

April 10, 2014


اساسی‌ترین آرزوی انسان ضعیف پایان گرفتن جنگی است که در وجودش برپاست و عین وجود اوست. خوشبختی در نظرش، درست مثل یک داروی آرامبخش و شیوه‌ی تفکر آرامبخش در اساس چیزی نیست جز آسودگی و بی دردسری و سیراب‌شدگی، و آن یگانگی واقعی با خویش...
اما اگر ناهمسازی و جنگ در چنین طبعی خود مایه‌ی کشش و انگیزش بیش‌تری به زندگی شود- و از سوی دیگر، علاوه بر رانه‌های قوی و آشتی‌ناپذیر، استادی و چیره‌دستی بسزا در ستیزیدن با خویش، یعنی چیرگی بر نفس و فریفتن نفس، نیز در وجود کسی به ارث رسیده و پرورش یافته باشد، آن‌گاه چنان مردان سحرآسایی پدید می‌آیند که پهنا و ژرفاشان را نتوان پیمود؛ چنان مردان پر رمز و رازی که برای پیروزی و اغواگری مقدر شده‌اند.

«تاریخچه‌ی خوشبختی- نیکلاس وایت- ترجمه‌ی خشایار دیهیمی- نشر مینوی خرد»

لينک مطلب | 3:07 PM


چ

April 1, 2014


«چ» بيش‌تر از آن‌که فيلمي درباره‌ي شهيد چمران باشد، فيلمي است درباره‌ي غائله‌ي کردستان، جنگ‌هاي نامنظم و چريک‌هاي انقلابي. بابک حميديان و مريلا زارعي هر دو خوبند، موسيقي فردين خلعتبري تاثيرگذار و درخشان است و صحنه‌هاي درگيري و نبرد در شهر فوق‌العاده‌اند. سقوط فانتوم نيروي هوايي و برخورد هليکوپتر هوانيروز با کوه اما در فيلم حاتمي‌کيا بدجوري توي ذوق مي‌زنند، گرچه حاتمي‌کيا خيلي هنرمندانه و با ساختن و نمايش حاشيه‌هاي لحظه‌ي سقوط هليکوپتر، آن را به يکي از تاثيرگذارترين سکانس‌هاي فيلم‌اش تبديل کرده. نتيجه، فيلمي است که حتماً بايد ديد؛ احتمالاً بيش از يک‌بار.
مي‌ماند فقط يک سوال؛ يکي از مرموزترين و مهم‌ترين آدم‌هاي انقلاب و جنگ از فيلم حاتمي‌کيا حذف شده است. در سفر شهيد چمران و شهيد فلاحي به پاوه، يک نفر ديگر هم از مرکز به پاوه مي‌آيد و چند ساعت پس از بازديد، همراه شهيد فلاحي از پاوه خارج مي‌شود: ابوشريف؛ مردي که اتفاقاً زمزمه‌هاي زيادي هم درباره‌ي اختلافات‌اش با شهيد چمران هست. دوست دارم، اگر کسي مي‌تواند، ازحاتمي‌کيا درباره‌ي چرايي حذف ابوشريف از «چ»، از فيلمي که سعي کرده به واقعيت وفادار بماند، بپرسد...

لينک مطلب | 2:18 PM