قرار

March 28, 2015


شعار امسال ان‌شاءالله این خواهد بود: برای کسی تب کن که برایت تب کند...
مردن هم نداریم، اصرار نکنید!

لينک مطلب | 10:12 PM


آخرین نامه

March 27, 2015


اتفاقی که امروز و بعد از تمام شدن نمایش «آخرین نامه» در سالن باران افتاد این بود؛ همه‌ی سالن به جز چند نفر از جای‌شان بلند شدند، با تمام وجود بازیگران را تشویق کردند و راضی به خانه‌هایشان برگشتند. بعضی‌هایشان هم حتی آن‌قدر خندیده بودند - مثل دو دختری که در ردیف شش نشسته بودند - که حدس می‌زنم به جراحی ترمیمی نیاز داشته باشند. من اما خیال می‌کنم «آخرین نامه» یک تخم مرغ شانسی پوچ تقلبی و بی‌کیفیت بود که روکشی از کیندر (بخوانید نوید محمدزاده) روی‌اش کشیده بودند. نمایشی سطحی، مبتذل، با داستانی لاغر و نحیف و پایان بندی‌ای کلیشه‌ای، که سعی داشت با شوخی‌های پایین تنه‌ای و کلمات و رفتارهای «گلریزی» و تکرارشونده‌ی بازیگران‌اش یک ساعت و نیم تماشاگرش را حفظ کند.
حالا یا آن چند نفر که سرجایشان نشستند اشتباه می‌کنند و مشتی خودشیفته‌ی از دماغ فیل افتاده‌ی از خود راضی‌اند که چیزی از ادبیات نمایشی و تئاتر نمی‌فهمند، یا در تئاتر هم دارد همان اتفاقی می‌افتد که چند سال پیش گریبان سینما را گرفت و مدتی است که به بهانه‌اش ادبیاتی‌ها را می‌کوبند.
دیگر انتخاب با خودتان است، «آخرین نامه» تا چهاردهم فروردین اجرا می‌شود....

لينک مطلب | 10:28 PM


و پاییز حتماً برگ‌ها می‌ریزند...

March 24, 2015


فکر می‌کنم همیشه، هرجا یک چیزی هست که پیدا نیست، مثلاً پشت درخت‌ها -حالا اگر هم شب نباشد، نباشد- خوب چیزی هست، یا حالا و پشت این پرده‌های کشیده شده‌ی پنجره‌ی بسته‌ی من. تازه توی یک دولابچه‌ی دربسته چی؟ شاید به همین دلایل نمی‌توانستم بگویم: دوستت دارم.
وقتی می‌شود نشست و به همه‌ی این چیزها فکر کرد، به همه‌ی چیزهایی که در تاریکی، در سایه مانده‌اند، یا مثلاً به همه‌ی درهای بسته و زاویه‌های تاریک هشتی‌های قدیمی که بوی نا هم دارند دیگر نمی‌شود گفت به کسی، یا حتی به خوب‌ترین دختر دنیا که دوستت‌دارم. حالا اگر یک خال کوچک سیاه هم پشت لاله‌ی گوش راستش باشد، باشد.

«نمازخانه‌ی کوچک من- هوشنگ گلشیری»

لينک مطلب | 9:03 PM


نود و سه

March 19, 2015


چطور گذشت؟ سه ماه جهنمی اول را که تاب آوردم، یک شب، اوایل تیرماه، خودم را گوشه‌ی رینگ گیر انداختم و از خودم پرسیدم که تا کجا می‌خواهی ادامه بدهی؟ و خب، تمام شد. سخت بود، اما تمام شد. حالا، بعد از آن ماجرا، آدم محافظه کار و خودخواه‌تری شده‌ام، آدمی که همه‌ی تخم‌مرغ‌هایش را در یک سبد نمی‌چیند و همه‌ی کارت‌هایش را همان اول بازی خرج نمی‌کند. ممکن است این آدم جدید را کم‌تر دوست داشته باشم، اما خب، دروغ چرا، این یکی آدم خوشحال‌تری است و همین به نظرم کافی است.
چطور تمام شد؟ خوب، بهتر از آن‌چه انتظارش را داشتم. جاه‌طلبی‌ چیز غریبی است و من، حالا، راضی‌ام از همه‌ی دیوانگی‌ها و نه نگفتن‌ها و تجربه‌های جدید کاری‌ام.
چه پیش می‌آید؟ کسی چه می‌داند، شاید توی دست جدید یک استریت فلش برایم کنار گذاشته باشند. هرچه باشد اما، من از پای این میز تکان ‌نمی‌خورم...

لينک مطلب | 9:26 PM


پدیده‌ی قرن

March 18, 2015


فقط یک نفر در جهان وجود دارد که در دو نظرسنجی سینمایی فیلم‌های «ماهی و گربه»، «پرویز»، «سیزده»، «چند مترمکعب عشق»، «پسرانگی»، «بردمن» و «لویاتان» را می‌گذارد کنار «کلاشینکف»، «اشباح»، «شهر موش‌ها 2»، «خط ویژه»، «آتش بس2»، «نوح»، «خیزش سیاره‌ی میمون‌ها» و «محافظان کهکشان» و همه را بی‌ارزش خطاب می‌کند؛ به «چ» مانند «ویپلش» یک ستاره می‌دهد و به «قاضی» و «زندگی مشترک آقای محمودی و بانو» دو ستاره.
چرا هیچ‌کس به داد مسعود فراستی نمی‌رسد؟

‫#‏ویژه‌نامه‌ی‬ نوروزی مجله‌ی 24

لينک مطلب | 8:05 AM