سرزمینام را پارهپاره نمیخواهم...
پنج-شش سال پیش، وقتی ناتور هنوز دات کام نشده بود، این کاریکاتور پلانتو را که در اولین شمارهی «کتاب جمعه» چاپ شده بود اسکن کردم و در وبلاگ آن روزهایم منتشر کردم. آن پست بعدها در اسبابکشی از پرشین بلاگ حذف شد، اما امروز که دوباره آن شمارهی کتاب جمعه را ورق میزدم، بد ندیدم که روایت پلانتو از اعدام وحشیانهی ویکتور خارا را با خوانندگان ناتور - که به لطف سلیقهی دوستان فیلسوار، از دوازدهم بهمن کمتر هم شدهاند - قسمت کنم.
- عنوان، بخشی از ترانهی «اینجا خواهم ماند» ویکتور خارا است.
فیل را بُکُش!
به عشق میماند، نمیدانی چرا و کی از راه میرسد...
ناتور هم «امکان پذیر نمیباشد» از امروز.
مرد خندان

فردا عروسی صفحات ادبی روزنامههاست، از پنجشنبه وقت داشتهاند چرندیاتشان را بنویسند؛ ستونها و باکسهای کلیشهای پای اسمهای بزرگ ردیف میشوند تا مخاطب بفهمد که آقای سلینجر آدم بزرگی بوده است. یکی از هولدن خواهد نوشت، یک نفر صفحهاش را با اسم و تاریخ انتشار کتابهای سلینجر پر میکند، آنیکی از صندوقچهاش گفتوگویی منتشر نشده را بیرون خواهد کشید و یک آدم با ذوق و استعداد هم لابد پیدا خواهد شد و به تنهایی و گوشهنشینی آقای نویسنده اشاره خواهد کرد.
فردا روزنامه نخرید و کاری به صفحات ادبی روزنامهها نداشته باشید، حرف تازهای در کار نخواهد بود و برای دوباره خواندن «سیاهکاریهایشان» وقت زیاد است؛ همهشان همان چیزی را تکرار خواهند کرد که این سالها خودتان خواندهاید. بهجایش بیایید در وبلاگهایتان از تجربههای شخصیتان بنویسید، از نویسندهای بگویید که خودمان شناختیماش و آدم بزرگها کتابهایش را - مثل کلاسیکهای ملالآور قرننوزدهمی و شاهکارهای قرن بیستمی - توی سرمان نکوبیده بودند و بهخاطر نخواندنشان سرزنشمان نکرده بودند. از سالهای آخر دههی هفتاد بنویسید، از «ناتور دشت» و «ناطور دشت»، از «دلتنگیهای نقاش خیابان چهل و هشتم» و «یک روز خوب برای موزماهی» و «تقدیم به ازمه با عشق و نکبت»، از «فرنی و زویی» بنویسید و از شور و ذوقزدگیتان بعد از خواندن اینها. بنویسید روزگار بهتری بود آن سالها که آقای سلینجر را شناختیم، از خواب و خیالهایتان بنویسید، از شوق نوشتن، روزهای دانشگاه، مجلههای دانشجویی، و روزگار، که رنگ داشت آن روزها و هر صبح و شب اینقدر غم و بیقراری و دلتنگی تقسیم نمیکرد. همین چیزهاست که از آقای سلینجر برای ما آدمی دیگر میسازد - آدمی که تنها یک نویسنده نیست - و از فاکنر و همینگوی و مارکز و بالزاک و تولستوی بالاتر میبردش. همین چیزهاست که آقای سلینجر را میگذارد کنار زندگی و خاطرات ما، و همین چیزهاست که وقتی خبر مرگاش را میخوانی، آوار میشود روی سرت.
فردا روزنامهها را نخوانید، با ویژهنامههای مجلات هم کاری نداشته باشید، برای خواندن صفحات تکراری آنها همیشه وقت هست؛ فقط از روزهای خوبتان با آقای سلینجر بنویسید و از تصویر سیاه و سفید نویسندهی بداخلاقی که هر روز به ما لبخند میزد.
- نام داستانی است از مجموعهی «دلتنگیهای نقاش خیابان چهل و هشتم».
مرتبط:
- او دیگر اینجا زندگی نمیکند. (غلاف تمام فلزی)
- آقای سلینجر روحتان شاد. (مریم مومنی)
- باور کن آقای عزیز، در تیتر نمیگنجی. (نورلند)
- اگه واقعا میخوای قضیه رو بشنوی... (اگنس)
مرگ نقاش خیابان چهل و هشتم
جی.دی.سلینجر درگذشت.
May it be
بیقراری را چگونه باید نوشت تا مبتذل نباشد؟
- نام ترانهای است از Enya.
لينکده
- پنجاه متر دورخیز
یادداشت امیرحسین یزدانبد دربارهی «برف و سمفونی ابری»
- آموزش گام به گام نقد ادبی
پوریا عالمی
- راوی خاموش
یادداشتی خواندنی از خوابگرد
- ماجرا به این سادگیها هم نیست
گفتوگو با جعفر مدرس صادقی
- در فساد الفبای فارسی
مریم مومنی


![hamidreza [dot] com](http://www.natoor.com/images/template/hamidreza.gif)