سايتها
هفتان
بازنگار
اعتماد
سینما
عکاسی
کارگزاران
جن و پری
بنياد گلشيری
وبلاگها
{عامهپسند }
{اسنپشات }
{منصور نصیری }
{پاگرد }
{لحظه }
{لولیان }
{علی مصلح }
{خواب بزرگ }
{امیرمهدی حقیقت }
{محسن آزرم }
{آقای اوف }
{This is me }
{ورطه }
{چندگانه }
{ناتور }
{خوابگرد }
{بازتاب نفس صبحدمان }
{یک پزشک }
{فلش }
{تادانه }
طلوعی تا فردا
یک پنجره
زن روزهای ابری
فروغ
اتاق پسر
مامهر
صفحهی سیزده
سیب گاززده
کتابلاگ
تجربههای آزاد
مریم گلی
اگنس
خسرو نقیبی
هفتها
زننوشت
بازی
غلاف تمام فلزی
خشموهیاهو
رمزآشوب
مهناز میناوند
سودارو
حسن محمودی
از زندگی
آوا و لحظههایش
Neverland
دژاوو
خسوف
آشپزباشی
افکار پراکندهی سپیده
Powered by
BlogRolling
حافظ سرود مجلس ما ذکر خیرتست...
نفس برآمد و کام از تو بر نمیآید
فغان که بخت من از خواب بر نمیآید
یادم نمیآید تا امروز دروغ گفته باشد به من- که کاش میگفت؛ همیشه یکراست میزند به هدف، نه به حالت کاری دارد و نه به ساعتی که سراغش رفتهای، نه اهل وعدههای سرخرمن است و نه دلسوزی و شوخی. اصلا برای همین است که تا امروز کسی نتوانسته تکانش دهد و جایش را بر آن بلندترین قله مال خود کند، برای همین است که برایم «حافظ» است هنوز و زبان عالم دیگر، و کلماتش- حتی اگر ارمغانی نداشته باشند جز حسرت و دریغ- هنوز همان معجزهای را دارند که «الا بذکر الله تطمئن القلوب».
...
هر روز قهوهایتر از دیروز...!
تو بخوان دیوانگی
«وقتی به خاطرهای در ذهن ديگری تبديل میشوی، وقتی ديگری به خاطرهای در ذهن تو بدل شده است، آيا به مرزهای عشق نزديک نشدهايم؟ آيا عشق، ناتوانی ما در فراموش کردن خاطرهای دور نيست؟»
رفته بودیم کوهسار و مثل دیوانهها -بیتوجه به های و هوی آدمها و بالا و پایین رفتنهای دختر و پسری که درست چند سانتیمتر جلوتر از ما توی یک پراید سفید مشغول تجربه کردن همدیگر بودند- رو به نقطههای کوچک و نورانی شهر نشسته بودیم توی ماشین و لیست کتابهای «موجود» چند ناشر را زیرورو میکردیم، بیآنکه بدانیم دنبال چه هستیم.
درگیر لیست کتابهای «افق» بودم که پرسیده بود «لکههای ته فنجان قهوه»ی رضا ارژنگ را خواندهام یا نه. فکر نکرده جوابش را دادم، که دوستش دارم، و بعد همان چند خط را خواندم از حفظ. وقتی میان این همه رمان و داستان کوتاه درخشان و ماندگار، فقط چند کلمه از یک رمان معمولی یادت مانده باشد، یعنی آن کلمهها به خاطرات تو و روزگارت چنگ زدهاند. حالا دیگر مطمئنم که همهی ما، فارغ از حال امروزمان و کسانی که دوستشان داریم، فارغ از همهی آدمهایی که آمدهاند و رفتهاند، به خاطرهای دور، تکرار ناشدنی و یگانه، وفاداریم.
بازنگری دعوای قدیمی
سیدرضا میرکریمی آدم مهم و تاثیرگذاری است در سینمای ایران، نه فقط به این دلیل که کارگردان موفق و صاحب سبکی است و نه به خاطر فیلمهایش؛ در جامعهای که کم پیش میآید مدیران فرهنگی و دولتمرداناش به هنرمندان اعتماد کنند، آدمهایی مثل میرکریمی، که آزادترند و اجازه دارند نزدیکتر بشوند به مرزهای ممنوع و خطوط قرمز، میتوانند در اصلاح نگاه آمیخته با بدبینی مدیران فرهنگی به هنر و اهالیاش موثر باشند. اما این ویژگی میرکریمی، دیگرانی چون او و واکنشها و رفتارهایشان را در معرض داوری همیشگی اهالی هنر و فرهنگ هم قرار میدهد و از مسیر پیش رویشان خطی باریک میسازد که مرز میان وابستگی و استقلال است و معیار سنجش اصول اخلاقی و حرفهای. خیال ندارم در حاشیهی بحث و جدلهای درگرفته پیرامون «به همین سادگی» و شباهتهایش با داستان کوتاهی از علیاصغر عزتی پاک جانب کسی را بگیرم و گمان میکنم آدمهایی شایستهتر از من و«مستقلتر» از اعضای شورای داوری «خانه سینما» باید دربارهی شباهتهای این دو اثر – که متاسفانه یا خوشبختانه کم هم نیستند و حتی جزییات را هم دربرمیگیرند- قضاوت کنند. واکنش تند، شتابزده و تا حدی متفرعنانه و آمیخته با تبختر آقای میرکریمی به ادعای علیاصغرعزتی پاک اما شاید بهانهی خوبی باشد برای پرداختن به دردی کهنه و بازنگری دعوایی قدیمی میان اهالی ادبیات و سینماگران.
از عادتهای حرفهای کارگردان «به همین سادگی» بیخبرم، اما کم و بیش میدانم که شادمهر راستین، مثل دیگر دوستان فیلمنامهنویس، به شکلی عجیب و تحسین برانگیز مخاطب جدی ادبیات داستانی معاصر ایران است و کم پیش میآید که کتاب خوبی را نخوانده بگذارد؛ متاسفانه اما کمتر دیدهام که دوست فیلمنامهنویسی طرح اولیه فیلمنامهای را وامدار داستان یا رمانی دیگر بداند و از خالقی دیگر نیز یاد کند و این برای من که چندسالی است با داستان کلنجار میروم، عجیب است. از این تازهترین حاشیه که بگذریم، دوست دارم بدانم فیلمنامه نویسان ایرانی چگونه با این سرعت از پس خلق ایدههای تازه و طرحهای اولیهی فیلمنامه بر میآیند و آیا همه اینها محصول خلاقیتی بیپایان است یا وامدار همان داستانها و رمانهای نویسندگان بختبرگشته و بیدفاع که سالهاست به خاطر چند هزارتومان، حقوق مادی و معنویشان نادیده گرفته میشود. انگار اقتباس هرگز در این کشور معنی نداشته است...
چند سال پیش کارگردان محترم و بزرگی در جواب منتقدی که بخشهایی از فیلم او را شبیه «بعدازظهر نحس» سیدنی لومت دانسته بود، گفت: «من این فیلم را ندیدهام و خیال هم ندارم در آینده آن را ببینم.»
نمیدانم، شاید اگر کسی همان روزها، چیزی دربارهی بحران فیلمنامه نویسی در ایران مینوشت یا پروندهای دربارهی کپیبرداریهای ناشیانه و گاه حرفهای بعضی سینماگران وطنی از فیلمهای خارجی و داستانهای کوتاه و بلند ایرانی – که بیشک آقای میرکریمی به عنوان یکی از آدمهای سالم و متعهد این سینما بهتر از من جزییاتش را میداند- منتشر میکرد، کارگردان و نویسنده شریف و معمولا آرام «به همین سادگی»، امروز جوری دیگر از خود و فیلمش دفاع میکرد.
این یادداشت در صفحهی آخر شمارهی امروز «کارگزاران» منتشر شده است.
لينکده
- مردی که گورش گم شد.
ظاهرا از مجموعههای خوب سال ۸۶ است.
- مشکل کجاست؟
به پستهای دیگرش هم نگاهی بیاندازید- مطرود
- واکنش تعدادی از اهالی ادبیات به ممیزی کتاب.
کو گوش شنوا؟
- گزارش یک سرقت
این بار از دیوار شعرهای عباس صفاری بالا رفتهاند!
- من نگاه نمیکنم...
لولیان
- لیست خرید یک ولگرد فرهنگی!
از نمایشگاه کتاب- غلاف تمام فلزی
- برلین زیر پای سید خوابگرد!
همنشینی با عباس معروفی هم نعمتی است...

![hamidreza [dot] com](http://www.natoor.com/images/template/hamidreza.gif)